|
يكپارچگي فلات ايرانزمين را مي بينم.آنرا باور دارم
|

منوچهر يزدي(ش.77-78 حاکمیت ملت. ارگان حزب پان ایرانیست)
· سازمان اطلاعات امنيت كشور در چند جبهه مي جنگيد؟
· اتحاد نامقدس سرخ و سياه چگونه شكل گرفت؟
· روشنفكران بي هويت و بي آرمان چه كساني بودند؟
در شماره گذشته (حاكميت ملت) شمه اي از مبارزات غير انساني مجاهدين خلق عليه نظام شاهنشاهي و ساواك را نوشتم و نوشتم كه اين سازمان درباره پدر طالقاني و دختر ايشان با شنيع ترين ادبيات برخورد كرد تا تا افكار عمومي را بر عليه رژيم برانگيزاند و شگفت انكه در ان روزگار هيچيك از مقامات مذهبي وحتي خانواده آقاي طالقاني نسبت به اين اهانت ها و دروغ پردازي ها اعتراضي نكردند...{ جهت آگاهي خواننده گرامي ياد آور مي شوم كه قضيه ي شايعه مجاهدين در مورد خانم اعظم طالقاني از اين قرار بود كه: سازمان مجاهدين در يكي از متون خود به در آن زمان كه آيت الله طالقاني در زندان ساواك بود شايع كرد بود كه ماموران ساواك طالقاني را به بدترين وضع شكنجه نموده و در مقابل چشمان وي به دخترش اعظم طالقاني تجاوز كرده اند و آقاي طالقاني نيز با دردي جانسوز شاهد ماجرا بوده اند ولي تنها كاري كه در آن لحظه توانستند انجام دهند جاري كردن صيغه نكاح بود "تا آن گناه كبير به محاسني محسنه تبديل شود" . اين شايعه يي بود سراسر كذب و دروغ . چرا كه آيت الله طالقاني پس از دستگيري نه در زندان بلكه در يك اتاق مبله نگهداري شدند و اعظم طالقاني از اعضاي سازمان مجاهدين خلق و دختر آيت الله تنها يك سيلي از ماموران ساواك خورد انهم در جواب آب دهاني كه به بازجو پرت كرده بود... به نقل از شماره 75- 76 حاكميت ملت. }....
...در سده های پسین هنگامی که دانشمندان اروپایی به خاورمیانه رو آوردندودر آغاز به یادگیری
ی زبان هندی پرداختند زیرا که پیوند اقتصادی اروپا با هند زودتر از سایرکشور ها برقرار گردید.در بررسی وپژوهش در زبان شبه قاره با شگفتی فراوان متوجه این واقعیت شدند که نکات مشترک بسیار زیادی بین آن و زبان های اروپایی موجود است و این همانندی ها به آن اندازه زیاد بود که امکان آن را باقی نمی گذاشت که وجود این وجوه مشترک را تصادفی فرض کنند.ناگزیر بر این باور شدند که زبان مردم هند اروپا از آبشخور آب خورده و در اصل یکی بوده و به ان زبان هندو اروپایی نام نهادند.پس از پژوهش در زبان های پهلوی و فارسی ی دری و اوستایی و فارسی باستان آغاز گردید.و شگفتی آنان وقتی بیشتر و بیشتر شد که متوجه شدند زبان های ایرانی و هندی بسیار نزدیک تر از زبان های هندو اروپایی اند.و تمام اینها از ریشه ی یگانه یی برخوردارند.پس شاخه ی دیگری از این زبان ها را هندوایرانی نام نهادند.ولی با پیدایش این واقعیت اروپائیان در نام گذاری اشتباه کردند.زیرا میبایست به همی این زبان ها زبان آریایی نام می نهادند که مادر زبان همه شان زبان نژاد آریا بود نه هندو اروپایی و نه هندوایرانی.( البته اکنون بسیاری بر این باور اند که همه ی تیره های هندواروپایی آریایی نبودند و آریا فرنامی بود ویژه ی تیره های ایرانی-هندی وسکایی.و سایر هندواروپایی ها هرگز ملقب به آریا نبودند.ولی در یک برهه ی زمانی ی ویژه فروزه ی آریا از سوی خاور شناسان بویژه آلمان ها به همه ی هندواروپایی ها سریان داده شد.نک:ایران نامک.امان الله قرشی_بیرون از متن_)گفتار پرویز ناتل خانلری و فریدون جنیدی بر این است که نباید بر زبان آریایی هندواروپایی نام نهاد زیرا اگر برخی تیره های ساکن اصلی خاک هند زبانی غیر از آریایی دارند به آن انگیزه است که پیش از کوچ نژاد آریا در آنجا ساکن بوده اند و آریایی نیستند پس زبان هندواروپایی شامل زبان آن زبان ها نمیشود.پژوهشگران اروپایی باید متوجه این نکته باشند که آیا این گروه ها از ابتدا نام هندواروپایی داشتند؟یا پس از سکونت در دو جای گوناگون دو نام از آن دو جا گرفتندو پیش از این که این نام رایج شود وپیش از مهاجرتی که به این دو نام پایان گیرد چه نامی داشتند؟؟آیا این نام اصلی غیر از آریایی است؟؟چرا این اشتباه پیش آمد؟؟؟به جهت که اروپائیان اصل و نژاد خود را فراموش کرده بودند و به کلی غافل بودند از این که روزی در دشت های فراخ"ائیریه ویچ" همه با هم مهر دارنده ی دشت های فراخ را ستایش میکردندوهمه با هم به جنگ "اینتره" مینگریستند وهمه با هم از درخشیدن آذرخش و غریو تندر او در هیجان فرو می رفتند و شباهنگام در کنار توده های آتش سرخ سئومه می نوشیدند و روز هنگام از لرزش هر برگ درخت و زمزمه ی هر نسیم و موج آرام هر جویبار سرمست می شدند و همراه تپش نبض طبیعت در رگ های زمان به جلو می رفتند. اروپائیان بعد ها فهمیدند که کلامشان آریایی است و بدین سبب پژوهش در اصل و مبدا خود را شروع کردند.ولی هندوان بویژه ایرانیان هیچگاه این موضوع را فراموش نکرده وبا تاریخ و اصل و نسب خود از ابتدای گرد آوردن و برپایی
ی قبیله های آریایی بستگی ی تام دارند و ایرانیان فرزانه تا پیش از یورش اعراب از بستگی ی خود با اروپائیان آگاهی داشتند......
تاریخ سیاسی و اجتماعی
ی ایرانیاننوشته:استاد عبدالعظیم رضایی

سرور منوچهر یزدی
كوشش روشنفكران چپ در قالب كنفدراسيون دانشجويي
· جواناني كه قرباني توطئه هاي بيگانگان و جنگ قدرت با ايران شدند...
· حسن ماسالي كه بود و چه كرد ..؟!
· خانبابا تهراني همچنان در بازي آزادي اسير است !!!
در شماره گذشته پرده از اسرار" سازمان انقلابي " متشكل از گروههاي پراكنده كمونيست ايراني و دانشگاه ديده ها و روشنفكران ايراني برداشتيم و نحوه فعاليت آنها در اردوگاه هاي چين و كوبا به قصد آموزش عمليات تروريستي و كشتار جمعي واقدامات ضد ايراني افشا كرديم. و نوشتيم كه چگونه بعضي از اعضاي كنفدراسيون تعليم پرده از اسرار سازمان انقلابي و كنفدرلسيون برداشت.و ماهيت ضد ايراني آنها را آشكار ساخت. كورش لاشايي كه عميقا تحت تاثير پيشرفت هاي ايران واقع شده بود داوطلب خدمت در لژيون خدمتگزاران بشر در ايران شد و از دام هولناك سياست هاي بيگانه در آمد.
يكي ديگر از كساني كه با ماموريت تخريب به ايران آمد پارسانژاد جوان تحصيلكرده كنفدراسيوني بود. او نيز پس از مدتي تحقيق و مطالعه متوجه ياوه سرايي هاي سازمان انقلابي و ساير سازمانهاي وابسته به چپ و راست شد. و خويش را به ساواك معرفي كرد. پارسانژاد نيز در يك مصاحبه مطبوعاتي به خطاهاي خود و سازمانش اشاره كرد و از جوانا خواست تا گول دلال هاي فروپاشي ايران را نخورند.....
ایرانیان فراموش شده:
برخی از ایرانیان در بیرون از مرزهای سیاسی و حتی جغرافیایی پس از گذشت روزگاران کبود ایرانی ی خویش را از کف ننهاده اند.نمونه ی زیبای آن مردم "اوست" هستند که زبانشان بارزترین نمونه ی زبان های باستانی ایران است.
اوستی ها یکی از کهنترین و نژاده ترین بازمانده ی اقوام آریایی ایران و تنها مردمانی هستند که که پس از گذشت چندین هزار سال تمام سنت ها و آداب و رسوم ایران باستان را حفظ کرده و تا امروز به زبان ایران به امید یکپارچگی
باستان سخن می گویند.سرزمین ملت اوست به رویه ی دو حکومت خود مختار اوست شمالی و اوست نیمروزی در خاک روسیه و در ناحیه ی قفقاز واقع است.اوست خود را "ایرون" و سرزمین خود را "ایرستان" یعنی سرزمین آریا ها می نامند.
واکنون دور از مام میهن چه حالی داری؟؟
از استاد سخن شهریار:
...جهان را تا جهابان بود زنده نام ایران بود......................خوشا ایران زمین تا بود مهد علم و عرفان بود
فلک یک چند ایران را اسیر تورک و تازی کرد.................در ایران خوان یغما دید تازی و ترکتازی کرد
گدایی بود و با تاج شهان یک چند بازی کرد..................فلک هین شیرگیر آهو شکار گرگ و تازی کرد
وطن خواهی در ایران خانمان بر دوش شد چندی......................به جز در سینه ها آتشکده خاموش شد چندی
دو سروده از عارف قزوینی:
عشق آذر
ز عشق آتش پرویزآنچنان تیز است ...................که یک شراره سوزان سوار شبدیزاست
سوار باد آتش شود کجا محتاج ......................دگر به نیش رکاب است و نوک مهمیزاست
ز عشق آذر آبادگانم آن آتش ..........................نهان به سینه و در هر نفس شرر ریزاست
چسان نسوزم وآتش به خشک وتر نزنم................. که در قلمرو زردشت حرف چنگیزاست
زبان سعدی وحافظ چه عیب داشت که اش...... بدل به ترک زبانی کردی این زبان هیزاست
رها کنش که زبان مغول و تاتار است..................... زخاک خویش بتازان که فتنه انگیزاست
دچار کشمکش و سرد فتنه ای زین آب....................... الی الا بد بتو این زبان کلاویز است
زاستخوان نیاکان پاک ما این خاک ................عجین شده است ومقدس ترازهمه چیزاست
صبا به مجلس خائن پرست تهران گوی....................... پناه عارف تبریزی است و تبریزاست
عشق آذربایجان:
چه آذرها بجان از عشق آذربایجان دارم........... من این آتش خریدارش بجانم تا که جان دارم
پرستشگاهم این آتش بود گو هستیم سوزد.......... که اش آتشکده زردشت ز در این دودمان دارم
به بی پروایی من کس دراین آتش نمی سوزد........ مرا پروانه، چون پروانه کی پروای جان دارم
مرا قومیت از زردشت و گشتاسب بود محکم................ به پیشانی باز این فخر از پیشینیان دارم
مسلمان یا که ترسا این دو در دستور ملیت............... ندارد فرق ز آن بیگانگی با این و آن دارم
بکن ترک زبان تُرک کز تاریخ خونینش....... من از خون لاله گون کوه ارس دشت مغان دارم
برغم آنکه با ملیت ما دشمن است ای دوست........... مکن منعم که از جان دشمنی با این زبان دارم
رها کن یادگار دوره ننگین چنگیزی............... برادر کشته گی با دوره چنگیزیان دارم
برای آبروی کشور دارا چه می ماند........ که در روی حکمران از دودمان ترکمان دارم
جوان پارسی
یکی گیتی یکی یزدان پرستد........... یکی پیدا یکی پنهان پرستد
یکی بودا وآن دیگر برهمن................ دگر زان موسی چوپان پرستد
یکی از روی دستور اوستا.............. فروغ و خاور و رخشان پرستد
یکی ذات مسیح ناصری را................ بسان حضرت سبحان پرستد
گروهی پیرو وخشور تازی................. حدیث و سنت و قرآن پرستد
اگر پرسی ز کیش پور داوود........... جوان پارسی ایران پرستد
پرستدیادش گرامی
صفت ممالک بهشت نشان ایران
بهشت برين است ايران زمین......... بسیطش سلیمان و شان را نگین
بهشت برین باد جان را وطن....................... مبادا نگین در کف اهرمن
بود تا بر افلاک ، تابنده هور ...................ز بوم و برش چشم بد باد دور
کسی کو به بینش بود دیده ور ..............جهان را صدف داند ،ایران گهر
زمین سرخوش ازابرنیسان اوست............. گهر خاک ریگ بیابان اوست
دماغ خرد ازهوایش ترست .....................نم چشمه ساران او کوثرست
مسیحای خاکش به تن جان دهد............. ز هر خشت او نور ایمان دمد
نظر در تماشای آن بوم و بر ......................بود چشم یعقوب و روی پسر
خراشد دلی گر به ویرانه اش.................... کند دلدهی خاک مردانه اش
کهن قلعه هایش چو حصن فلک .....................کبوتر مثالان برجش ملک
سوادش بود دیده روزگار................................. یک از خانه زادان او نوبهار
گراز فخر بالد به کیهان ، کمست............... که اصطخر او تختگاه جمست
فریدون،یک ازخوشه چینان اوست....... سلیمان هم از خوش نشینان اوست
بود لرزه درکشور روم و روس.............. ز روزی که می کوفت کاووس، کوس
کهین کاخش ایوان کیخسرویست............. کمین طاق او غرفه کسرویست
دهد بیستونش ز فرهاد یاد...................... همان کار پرداز عشق اوستاد
بود غنچه لالائی در حساب....................... .........بدامان الوند او آفتاب
دهد جوی شیرین زشیرین نشان............... شکر خیز خاکش بود اصفهان
حزین لاهیجی -دوره صفوی-
بایستگی ی نابودی ی اعراب
گذشته و پیشینه نشان داده که در کنار نژادها و توده های تمدن سازوفرهنگ پرورهماره نژادهای ویرانگرنیزبوده اند وخواهند بود . نیکی و بدی و شرارت درگوهره ی هر نژادی گنجانده شده . در گوهره مردمان پست نژاد نیزهمیشه بد گوهری (دروغ،ویرانگری،شرارت و... )وجود دارد . حتی اکر به ظاهر بسیار آرام و بی خطر به نظرآیند . این گونه مردمان همیشه چشم براه یک فرصت اند تا بد گوهری خود را بالفعل کنند. از این رو همواره باید مراقب اینان بود و آنان را به حال خود وانگذاشت .
ولی در این میان کسانی هستند که هیچگاه بهسازی (اصلاح)پذیر نیستند . از هیچ راهی نمی توان آنان را رام نمود و از ایشان مردمی شهریگر و نیک سرشت ساخت. این نژاد را که در درازای تاریخ ما به نام عرب یا تازی شناخته ایم، شاخه ای از« سامی نژادان »به شمار میروند . در مورد پستی وآلودگی تازیان به اندازه ، دانشمندان وپیشینه نویسان دیگر و حتی نویسندگان تازی بسیار خامه فرسایی کرده اند . و در درازای تاریخ نشان داده اند که دّژآگاهی (وحشیگری ) در ذات آنان است . و خود نیز به این دژآگاهی شان بالیده اند.
از زمانی که اعراب از جزیرة العربپا بیرون نهاده اند و در گیتی پخش شده اند ،جهان روی آرامش را به خود ندیده . پانزده سده است که در جهان جنگ و خونریزی است . مردمان ، کودکان و زنان بی گناهخ کشتار شده اند . شهریگری هانابود گشته اند . شهر و روستاها باخاک یکسان شده اند. سرزمین های سر سبز به خشکی گرائئیده اند . دین ها نابود سده اند . و خون های بیگناهان پایمال شده . تازیان حتی مردمان بد گوهر دیگر را با خود همدست کرده و به کمک هم در پی نابودی ما انسان ها کوشیده اند . آنان تورکان را از بیابان ها بیرون کشیده اند و همچون دوستانی که سال ها از هم دور بوده اند این بار به اتفاق به کشتار و یغما و ایلغار مردمان پرداختند .
جنگهایی که عرب در ایران به پا کرده . جنگ هایی که در افریقا و غرب آسیا رخ داد . جنگ های صلیبی و... همگی و همگی زیر سر اهریمن تازی بوده . تازیان برای گستراندن کیش اهریمنی خود دست به هر کاری زدند . و به هیچ آفریده ای رحم نکردند . امروزه نیز نا امنی جامعه جهانی از جمله جنگ های افغانستان ، عراق ،بمب گذاری های پی در پی در آمریکا و اروپا همگی از سوی این تازیان انجام میشود. عرب اهریمن ِ مجسم و مجسمه ی اهریمن است . و با اهریمن نیز چاره ای جزنبرد نیست . تا زمانی که حتی یک تازی ، تنها یک تازی وجود دارد ، جهان روی آرامش به خود نخواهد دید. زمانی می توانیم در جهان با صفاوخوشی زندگی کنیم که همه اعراب و آثار و نشانه های عرب از میان رفته باشد . ما را گزیری جز کشتار اعراب نیست . این خردمندانه ترین و انسانی ترین روش برای پاسداشت همبودگاه مردمان جهان است .
سیر ِ درونی ِ نژاد عرب ، جریانی ست اهریمنی . سرنوشت این طایفه ،به سوی ابلیس است عرب تمنای هر رگش کژی و ناراستی ست . ذات و گوهره ی تیره یی را نمیتوان دگر نمود ،تنها و تنها می توان برای رهایی ازآنان بد گوهری آن را از میان برد . اعراب برای نابودی انسان و تمدن انسانی از هیچ کاری فرو گذار نخواهند بود . دیروز ، یزید ابن مهلب ، حجاج ابن یوسف و امروز ، بن لادن ، ملا محمد عمر و صدام و ...دیروز اعراب تمدن ایران و روم ومصر و اسپانیارا هدف قرار داد و امروز تمدن جهانی را. دیروز برای نابودی شهریگری از آسیب خون و شمشیر استفاده میکرد و امروز از جنگ افزار های پیشرفته .
عرب اگر بخواهد هم نمی تواند این بدگوهری را از خود بدر کند.این قوم اهریمن ویرانگری را در ذات خود مهمان کرد و در نهایت خود اهریمن شد .
خویشکاری ی ِ اهورایی ی ِ ما این است که گیتی را از شر اهریمن تازی پاسداری کنیم . و نژاد اهورایی ی خویشِ را پاسبان باشیم . همین مقدار آسیبی که به مردمی و مردمان از این تازیان ددمنش رسیده کافی ست . در اینراه نیز ،تنها و تنها یک راه برایمان هست که همان کشتار اهریمن باشد. چه اگر نا این کار را پیش نبریم و نیآغازیم اهریمن بر ما یورش خواهد آورد .
بايد «آزادي» را از زيردست و پاي اين بازيگران بيرون كشيد...!!
ريچارد فالك ـ رمزي كلارك ـ كاتم رهبران روشنفكران ملي ـ مذهبي بودند...!!
رمزي كلارك در پاريس با چه كساني ديدار كرد...؟!
تاريخ برآيند گذشته و حال و رفيق شفيق سياست است، اما هر رويداد سياسي ـ تاريخي نيست، آن چه كه ما ماه هاست بدان پرداخته ايم يعني كالبدشكافي جريان روشنفكري مذهبي و لنيني دوران محمدرضا شاه، يك كار سياسي است براي روشن كردن افق آيندة تاريخ ايران...
تلاش اين است كه تاريخ نويسان عصر انقلاب را از رؤياي مكتبي و ايدئولوژي انديشيدن بيدار كنيم و جامعه را نيز از بيماري آلزايمر تاريخي رهايي بخشيم.
در دهه هاي 1340 و 50 بازيگران عرصة سياست از نقطة كوري حركت كردند و به ظلمتكده رسيدند و دريغا كه جامعه اي را با خود به ناكجا آباد بردند و امروز تلاش مي كنند كه گرد و خاك فراموشي بر اعمال و سكنات خود بپاشند... ولي ما بر آنيم كه غبار زدايي كنيم و بويژه چهره هايي را كه علاوه بر گرد و خاك زير ريش و پشم پنهان كرده اند معرفي كنيم.
كالبدشكافي نهضت آزادي از آن جمله گردگيري هايي است كه قدري به درازا كشيده شده ولي چه مي توان كرد... بايد «آزادي» را از زير دست و پاي اين بازيگران وابسته و نيرنگ باز و رياكار بيرون كشيد، كاري است دشوار ولي زحمتش به شفاف سازي فضاي سياسي ايران مي ارزد. خردمندي گفته است: «زندگي كوتاه است ولي حقيقت دورتر مي رود و بيشتر عمر مي كند...» و من در آن بيم هستم كه در اين عمر كوتاه، حقيقت را دريابم و به گذشته از رو به رو نگاه كنم...

*رمزي كلارك باني تأسيس جمعيت دفاع از آزادي و حقوق بشر در ايران
*رهبر حزب پان ايرانيست در طرح براندازي شركت نكرد
*چگونه مي توان از سقوط مجدد در گردآب ساخته و پرداختة روشنفكران چپ بين المللي جلوگيري كرد؟
در شمارة گذشته وعده دادم جريان تأسيس «جمعيت ايراني دفاع از آزادي و حقوق بشر» را بنويسم. شرم آور است ولي چه بايد كرد...؟حضور يك آمريكايي در قلب نهضت آزادي به نام دفاع از آزادي ولي براي اعلام آزادي، دردناك است... ولي از حقيقت گريزي نيست، بايد پرده ها را بالا زد و چهرة واقعي جريان هاي سياسي را كه مدعي آزادي و عدالت اجتماعي هستند معرفي نمود...!
باري ـ سال 1354 را بايد خوب به خاطر بسپاريم ... سالي است كه پروژة فروپاشي نظام شاهنشاهي ايران مراحل مطالعاتي و آزمايشي اش را طي كرده و به فاز اجرايي رسيده بود در واقع تشكيل جمعيت مذكور استارت فروپاشي اقتدار ملت ايران در اين سال به حساب مي آيد...!
در آن سال رمزي كلارك دادستان سابق ايلات متحدة آمريكا و چهرة مرموز سرمايه داري غرب يكي از كوتوله هاي سياسي مزدوري كه براي پروژة ايران استخدام شده بود مأموريت يافت بين مخالفان نظام پادشاهي در ايران و خارج از كشور هماهنگي و پيوند رسمي برقرار كند و صداي اپوزيسيون داخل را از طريق مجامع جهاني روي آنتن ها ببرد.
تا افكار عمومي جهان را عليه حكومت ايران و مردم ايران برانگيزاند...

سرور منوچهر یزدی
نسل امروز بايد تكليف اش را با گذشته روشن كند، گذشته اي كه مي گويند اگر شفاف نشود و آگاهي هاي لازم به دست نيايد، راه فردا را دچار مشكل مي سازد ـ به ويژه آن كه مدعيان نهضت آزادي كه از جمعي روشنفكر ملي و مذهبي و تحصيل كردگان آمريكا و اروپا و مبلغان مذهبي فكل كراواتي تشكيل شده بود بيش از نيم قرن از گذشتة تاريخ ايران را به خود اختصاص داده اند و هنوز نيز خسته و نادم و شكست خورده دست از ادعا بر نداشته و بر ان است كه عروس دمكراسي را بر حجلة دين بنشاند و از دروازه هاي شهر آشوب زده عبور دهد و سالياني ديگر كام از قدرت بستاند...!!

* نوزادى كه از شكم حزب توده زاده شد!!
* مبارزه با كنسرسيوم نفت، صحنه سياست ايران را به خون كشيد!!
* آنان كه استاديوم يكصد هزار نفرى را هدف انفجار قرار دادند!
نشريه حاكميت ملت ارگان پان ايرانيست ها مرورى گذرا بر جريان كمونيسم و حزب توده در ايران داشتيم و جنايات و خيانت هاى آنان را به هنگام حضور متفقين در كشور و سال هاى پر مخاطره اى كه ملت ايران با فشارهاى بيگانگان دست و پنجه نرم مى كرد برشمرده و گفته كه چگونه روشنفكران و تحصيل كرده هاى حزب توده و جريان چپ بر دردهاى مردم افزودند و كشور را تا مرحله تجزيه و فروپاشى پيش بردند.
اما از سال هاى ۱۳۴۸ به بعد كه مبارزه پادشاه ايران با كنسرسيوم نفت آغاز شده بود و هجوم سياست هاى انگليس و روس و برخى كشورهاى عربى نظير مصر و عراق، مصالح و منافع ملت ايران را هدف قرار داد و براى تجزيه خوزستان و بحرين و اروند رود آواى شوم سر داده بودند.... مبارزات سياسى به حركات تروريستى و جنگ هاى خيابانى مبدل گرديد.... اولين گروه سياسى كه در اين شرايط حساس به عبدالناصر پناه برد تا در قاهره به افراد ناراضى ايرانى آموزش نظامى و تروريستى بدهد، نهضت آزادى بود كه بعدها به آن خواهيم پرداخت؛ و هم زمان دو شبكه تروريستى پديد آمدند. يكى از شكم حزب توده متولد شد، بنام سازمان چريك هاى فدائى خلق و ديگرى سازمان مجاهدين خلق كه از بطن نهضت آزادى زائيده شد.....
برخیز شتربانا ،بربند کژاوه کزچرخ عیان گشت همی رایت کاوه
از شاخ شجر برخاست آوای چکاوه وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذربه شتاب اندراز رود سماوه در دیده من بنگر دریاچه ساوه
وز سینه ام آتشکده پارس نمودار
ماییم که از پادشهان باج گرفتیم زآن پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم اموال و ذخاریشان تاراج گرفتیم
وز پیکرشان دیبه و دیباج گرفتیم ماییم که از دریا امواج گرفیتم
واندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیّار
درچین وختن ولوله ازهیبت ما بود در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود
صقلیّه نهان در کنف رایت ما بود فرمان همایون قضا آیت ما بود
جاری به زمین و فلک و ثابت وسیار
خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیم وز ناحیهغرب به افریقیه راندیم
دریای شمالی را بر شرق نشاندیم وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم
هند از کف هندو،ختن از ترک ستاندیم ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم
نام هنر و رسم کرم را به سزاوار...
امروزگرفتار غم و محنت و رنجیم در داو،فره باخته اندر شش و پنجیم
با ناله و افسوس در این ذیر سپنجیم چونزلف عروسان همه در چین و شکنجیم
هم سوخته کاسانه و هم باخنه گنجیم ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم
جغدیم به ویرانه ،هزاریم به گلزار
.......................................... .......................................
ماهت به محاق اندروشاهت به غری شد وز باغ تو ریحان و سپر غم سپری شد
انده زسفر آمد و شادی سفری شد دیوانه به دیوانتو گستاخ و جری شد
وآن اهرمن شوم به خرگاه پری شد پیراهن نسرین تن گلبرگ تری شد
آلوده به خون دل و چاک از ستم خار
مرغان بساتین را منقار بریدند اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوانشکمخواره به گلزار چریدند گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت اورا سوی بازار کشیدند یاران بفرختندش و اغیار خریدند
آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار
افسوس که این مزرعه را آب گرفته دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ می ناب گرفته وز سوزش تب پیکرمان تالب گرفته
رخسار هنر گونه مهتاب گرفته چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار
ابری شده بالا وگرفته است فضا را وز دود و شرر تیره نموده است هوا را
آتش زده سکان زمین را و سما را سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را
ای واسطه رحمت حق بهر خدا را زین خاک بگردان ره طوفان بلا را
بشکافت زهم سینه این ابر شرر بار...
رستاخیز ملی
:ز هجرت چو بگذشت ده سال و چار..... بر ایرانیان تیره شد روزگار
بر آمد خروشان و آسیمه سر..... یکی باد قیرینه از باختر
چو دوزخ گدازان و سوزنده دم..... شد از تف او ، روی گیتی دژم
چو دیوی خروشنده وسهمگین..... از آواش لغزنده پشت زمین
از این سان به گلزارایران گذشت..... گل و یاسمین را به هم در نوشت
ازو نرگس مست ، ساغر شکست..... وزو سوسن ده زبان ، لب ببست
در این بوستان آتشی برفروخت..... بر سرو و قدِ صنوبر بسوخت
دگرگونه شد رنگ و روی چمن..... که شد چیره بر اورمزد اهریمن
به ایران زمین بر،عرب چیره گشت..... جهان بر به آزادگان تیره گشت
ز ساسانیان روی بر تافت بخت..... در آمدز پای آن همایون درخت
بر افتاد آئین شاهنشهی..... خداوند شد بنده پیش رهی
نماند از بزرگی و مردی نشان..... بپای اندر آمد سر سرکشان
پرستند گان گردن افراختند..... به دیهیم شاهنشهان تاختند
بکاخ شهان آتش افروختند..... جهانی ز نا بخردی سوختند
فرومایه را چون بریزد هراس..... شود در خداوند خود ناسپاس
بزیر سم اسب و پای عرب..... مداین لگد کوب گشت،ای عجب!به ایوان کسری عرب یافت راه..... «برهنه سپهبد برهنه سپاه »
چو هیچ از تمدن نبدشان خبر..... بنگذاشتند از تمدن اثر
ز بیداد آن مار خواران شوم..... شد ایوان نوشیروان جای بوم
چو بر دادگاه این جفا راند چرخ..... نگر تا ستم خانه را چیست برخ
همان ایزدی فرش گوهر نگار..... که دیدی درو،گاه دی ، نو بهار
بیغما ربودند و کردند پست..... گرفتند از او هر یکی ،یک بدست
بعلم و ادب نیز کین توختند..... همه نامه های کهن سوختند
همه رسم های کهن شد بباد..... ز آئین شاهان نکردند یاد
«نه تخت و تاج و نه زرینه کفش..... نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش»
« ربودی همی این ازآن آن ازاین..... ز نفین ندانست کس آفرین »
«نهانی بتر ز آشکارا شده..... دل مردمان سنگ خارا شده »
«بد اندیش گشته پدر بر پسر...... پسر همچنان بر پدر چاره گر»
دلیران و شیران ایران زمین .....همه خوار گشتند و عزلت گزین
که بد عرصه ، جولانگه تازیان..... نشیم ددان بود ملک کیان
مباد آنکه از چرخ نیلوفری..... فرو مایگان را رسد سروری
نیارند یاد ایچ از آن روز بد..... کنند آنکه از گوهر بد سزد
نگردند جز گرد سود و زیان..... ببندند خون ِمهان را میان
فرومایگان را سپارند کار...... هنر مند مردم بمانند خوار
گمانشان که چون مُرد مَردِ هنر...... درخت هنر نیز ناید ببر
یکایک شود کار کشور تباه..... بدی را زنیکی ندانند راه
هنر شد چوبیقدر از آن دشمنی...... پدید آمد آئین اهریمنی
***
بر این گونه گذشت چندی جهان..... همه جور بود از کهان بر مهان
ز گردون بر آمد بسی ماه و مهر..... به ایرانیان بخت ننمود چهر
برهنه تنان سروری داشتند...... همه کبر و خیره سری داشتند
جهانی به چنگ عرب شد زبون..... وزان چنگ جان خواره میریخت خون
بهر جا که بد مهتری شهردار...... گسی شد یکی تازی موش خوار
« عرب اندر ایران پراکنده شد..... زن و مرد وکودک همه بنده شد »
نبود ایچ پیدا ز هر خوب و زشت..... که ره داشت اهریمن اندر بهشت
روان شد زبان و خط تازیان..... شد آن پهلوانی زبان از میان
همیراند هر کس به تازی سخن...... تبه شد همه نامه های کهن
به ملک کیان گر عرب گشت چیر...... سر فرازان در آمد به زیر
بر افتاد اگر تخت شاهنشهی....... برفت از میان رسم و راه بهی
گر آئین آزادگان شد بباد...... ور آن پهلوانی زبان شد زیاد
نشد مهر ایران ز دلها بدر....... که با خون بد آمیخته از گهر
همان عشق آزادی و سروری....... کزان بود ما را به گیتی سری
بماند آتش آسا به دلها درون...... نشد کاخ ایران پرستی نگون
شود تا نگون افسر تازیان...... بکوشش ببستند هر کس میان
گروهی کشیدند تیغ از نیام..... ز جان درگذشتند و جستند نام
سپردند با تازیان راه جنگ...... مگر زان که با خون شود شسته ننگ
گروهی دگر نیز با تیغ رای..... به پیکار دشمن فشردند پای
به تدبیر بستند کین را کمر...... بر افگندن خصم را چاره گر
که با دشمن ار بر نیاید به جنگ....... خردمند یازد به تدبیر چنگ
**نصرالله فلسفی**