تبليغاتX
فرمان آریا فرمان آریا border=0>
گر نخواهی حق،آسان توان زیست
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

                         

                                 

ره آورد سفر به آران(از سرور فرناز)

ایرانیان فراموش شده(بخش۲آران)

به تازگی یکی از جوانان هموند میهن دوست از گروه فرمان آریا ، سفری داشتند به آران و شهر باکو . من از ایشان خواهش کردم که از جو اقتصادی و فرهنگی این خطه برایمان مطالبی به ارمغان بیاورند . آنچه که در زیر می آید فرازهایی از گفته های خانم فرناز.پ میباشد .

وضع اقتصادی جمهوری آذربایجان ، به تازگی به خاطر فروش نفت و در آمد های حاصل از آن رو به بهبود می باشد . و پول این کشور در مقایسه دلار ، سیر صعودی را داشته . ولیکن مردم از بسیاری از جهات و توانایی خرید مواد اولیه زندگی در تنگنا می باشند . برای نمونه بهای برخی از کالاها در باکو به شرح زیر است :

هر قرص نان 2000ریال که میشود 1000مانات به فروش میرسد .

آب آشامیدنی 20 لیتری به بهای 1600تومان (1800مانت ) می باشد .

هر لیتر بنزین 360تومان( 1800مانات ) میباشد .

یک بسته ماکارونی 500 گرمی ( که برای حداکثر 3 نفر کافی است) 300تومان یا 1500 مانات میباشد .

بلیط اتوبوس عادی نفری 100تومان (1500 مانات) میباشد . بلیط مترو باکو 250 مانات یا 50 تومان می باشد .

حداقل کرایه تاکسی در باکو 5000مانات یا 1000 تومان می باشد .

یک شیشه نوشابه 2 لیتری به قیمت 600تومان یا 3000مانات و یک کیلو مرغ به قیمت 3000تومان یا 1500مانات در دسترس مردم می باشد . برنج ایرانی 5 کیلویی در باکو به قیمت 9000تومان یا 45000مانات بفروش می رسد .

[  1 دلار برابر 4800مانات است . ]

ازظواهر امر چنین پیداست که به علت شرایط بد مالی کارکنان دولت ، « رشوه » در این کشور بیداد می کند . و رشوه گیری بدل به امری عادی گشته .

از بدو ورود به مرز آذربایجان هر فرد مجبور است کمینه 40000مانات یا 8 هزار تومان به ماموران  مرزی رشوه پرداخت کند که البته این ابتدای کار است و ماموران گمرکی به بهانه های گوناگون به دریافت رشوه می پردازند .

در این کشور گویا پلیس وماموران امنیتی نقش دزد و راهزن را بازی می کنند . و افراد خارجی یا توریست به جای اینکه از دیدن پلیس احساس آرامش کنند احساس وحشت میکنند . به طوری که مردم خود باکو آن ها را با نام سگ خطاب میکنند و از آن ها بی زارند .

اگر یک مامور پلیس شما را در خیابان ببیند پس از معرفی خود و ناحیه خود از شما میخواهد تا جیب ها و کیف خود را خالی کنید!!! و به بهانه های مختلف از محتویات و وسایل شما سئوال و بازپرسی میکند . از اسم و کشور شما تا یک مداد یاخودکار داخل کیف . وای به حال کسی که پاسپورت اش به همراهش نباشد . وپایان  قضایا به این شکل خواهد بود که مقداری از پول خود را که نسبت به پول موجودیتان میباشد به این پلیس بدهید . این اتفاق مخصوصا در مترو بسیار رخ میدهد . در آذربایجان پلیس ها ی راهنمایی و رانندگی به بهانه های  کودکانه از رانندگان رشوه - که به عنوان جریمه رواج دارد – میگیرند و  مجبورند به ماموران با درجه بالاتر از خود نیز روزانه پولی را بدهند که از رانندگان گرفته اند پس برای اینکه از جیب خود ندهند مجبورند از رانندگان به بهانه های مختلف پول بگیرند. 

رشوه گیری و رشوه دهی در این کشور در نتیجه سطح کم درآمد هاست . برای نمونه هر کارگری روزی 2شروان متوسط در آمد دارد . ( 4000 تومان ) بدون بیمه و حقوق دوران بیکاری – که البته هر کارگر غذای خود را شخصأ تامین میکند . -  وضع کارکنان دولت نیز به همین منوال است در چنین شرایطی مردم برای گذراندن زندگی به رشوه روی می آورند.

از نظر فرهنگی  برخلاف تصور همگان در میان مردم آذربایجان ( آران) نوعی ترک گریزی دیده میشود . که حاصل نفرت از فرهنگ مردم ترکیه میباشد . مردم آران معتقدند که ترک ها ( عثمانی ) فاقد مدنیت و فرهنگ هستند . به ویژه اینکه معتقدند ترک ها سعی دارندفرهنگ جلف خود را به جوانان آذری نیز منتقل کنند . شایان ذکر است هم اکنون بسیاری از جوانان ترکیه در جمهوری آذربایجان تحصیل میکنند  البته برای فرار از خدمت . جالب اینجاست که مردم آذری با ترک ها زیاد گرم نمیگیرند .  من خود شاهد اعتراض یک مامور پلیس به چاپ بروشور های دانشگاهی برای دانشجویان خارجی بودم . این بروشور به دو زبان انگلیسی و ترکی استانبولی چاپ میشود . مامور پلیس از این امر ناراحت بود که چرا باید برای دانشجویان ترک (عثمانی ) به زبان خودشان بروشور چاپ کرد . در حالیکه برای سایر خارجیان به زبان انگلیسی بروشور چاپ میشود جالب اینکه میگفت چرا برای دانشجویان ایرانی به زبان فارسی بروشور چاپ نمیشود در حالیکه ادعای برادری مردم آذربایجان با آذربایجان ایران ازسوی  مقامات دولتی گوش  ها را کر کرده .

در یک اتفاق ساده متوجه شدم که در بیشتر مراکز فروش سی دی و پوستر در باکو تعمدأ از خواننده تورک هیچ عکس وپوستری ندارند و وقتی از آن ها سئوال میکردم میگفتند از خواننده های ترک عکس نداریم .

به هر حال نفرت و گریز از فرهنگ ترکیه عثمانی در لا به لای جامعه ارّان نفوذ دارد .

هنگام بازگشت از باکو، مامور قطار وقتی وقتی متوجه شد که ما ایرانی هستیم و در ایران زندگی میکنیم از شوق و عشق چشمان سبز رنگش پر از اشک عشق شد . این مامور قطار با شادمانی و اشک می گفت که شما خیلی خوشبخت هستید که به ایران می روید خوشا به حالتان و آرزو می کرد که خداوند به او عمری بدهد تا یک ساال و فقط یک سال در ایران زندگی کند بعد بمیرد . می گفت ایرانی ها فرهنگ دارند ، مدنیت دارند ، اصالت دارند ولی ترک ها چه دارند؟!  و در پی فریب و غارت هستند . او معتقد بود ترک ها می خواهند منابع شان را از دستشان بگیرند و فرهنگ سنتی شان را با فرهنگ جلف و مبتذل خود دگر کنند . این مـامور قطارمی گفت : ترک ها می خواهند با ادعای دروغین برادری منابع معنوی و مادّی آذربایجان را یغما و ایلغار کنند . 

وقتی به مرزایران برگشتیم همان مـاموران مرزی مربوط هیچ تعللی در گرفتن رشوه از ما نداشتند و برای دومین بار رشوه های خود را تمام و کمال از مسافران گرفتند .

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شیعه کشی تا به کی ؟!

سرور سهراب اعظم زنگنه

بمب گذاری ها و فجایع انسانی اخیر در عراق(میانرودان) که قتل عام شیعیان و تحریک آن ها برای ایجاد جنگ داخلی و تداوم نسل کشی وابستگان به فرهنگی ملت ایران را هدف قرار داده و حملات لجام گسیخته به جنوب شیعه نشین لبنان حکایت از طراحی نقشه جامعی برای حذف آثار حضور فرهنگی ملت ایران و وابستگان آن در خاورمیانه دارد که گرچه القاعده و اسرائیل به ظاهر ایفاگران نقش اول آن در کشتار و به مبارزه طلبیدن شیعیان را بازی می کنند ولی در پشت سردست های پنهان امپریالیسم و سرمایه داری جهانی و حمایت های آشکار و نهان کشورهای عربی را به آسانی می توان دریافت.

 ،استقرار حاکمیت مردمی در عراق و اتحاد وابستگان به ملت بزرگ ایران یعنی کردها و شیعیان آن سامان که حدود هشتاد سال توسط حکومت های مخلوق و وابسته به استعمار مرتبا و مکررا قتل عام نژادی و فرهنگی می شدند طلیعه ی حیات دوباره اقوام و وابستگان ملت ایران و آغاز دوران سازندگی و خلاقیت آنها و ایجاد شرایط لازم برای زیست سرافراز به موجب اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر و قرار گرفتن عراق متحد و ایرانخواه و ایران جو در کنار ملت بزرگ ایران خشم و کینه ی تاریخی دشمنان آیین و فرهنگی آشنانی ملت بزرگ ایران را فراهم کرده است و بی دلیل نیست که حتی مبارک رئیس جمهور ی مصر که هنوز نادانشته در طبل توخالی عبدالناصر گجستک برای عربیت مصر و رهبری جهان خیالی آن که هرگز وجود خارجی نداشته اعتراف کرده(و البته گاف بزرگ از نظر خودشان و مصالح کشورداری ) که شیعیان کشورهای عربی قبل از خود به ایران وفادار هستند و این عمق نفوذ فرهنگی ملت ایران را از یک زاویه نشان می دهد و از زاویه دیگر خشم حاکمین کشورهای به اصطلاح عرب را نسبت به حقوق و توانایی های معنوی و مادی ملت ایران به نمایش می گذارد .....


continuation.برای خواندن دنباله نوشتار اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

آتش به دو دست خویش در خرمن خویش

من خود زده ام که را کنم دشمن خویش

 

بسیار شده با کسانی رودررو شده ام که به زعم خود کباده ی میهن دوستی و ملت پرستی را به دوش میکشند.کسانی که فریاد ایراندوستی و آرکائیسم(باستان گرایی) شان گوش فلک را کر میکند.بسیار دیده ام که اینان دم از زرتشت و بابک و کوروش و آزادی زده اند.

بویژه بسیاری از اینان خود را شیفته ی کوروش و داریوش می شناسانند.ولی.....

شناختی که این جماعت نادان از "ملت" دارند شناختی نادرست یاوه و ابلهانه است.این گروه که باید آنان را "ناسیونالست های مارگارینی"نامید از

همه ی دشمنان ملت ایران خطرناک ترند.چرا که در هنگام ضرورت و نیاز اینان پشت ناسیونالست های آمیغی را خالی خواهند کرد.

منظورم از ناسیونالیست های ماگارینی همان کسانی ست که وقتی سخن از دشمنان تاریخی ی ملت ایران به میان می آید گامی به واپس میروند و سهش انسان دوستی و اومانیسم شان گل میکند.

هر ملت پرست ایرانی از دشمنان تاریخی ی ملت بیزار است.باید بی پرده بگویم که بیشتر میهن پرستان ایرانی از فرهنگ و نژاد عرب گریزان بل بیزارند و از تاتار و مغول دل خوشی ندارند. در این میان ناسیونالیست های ماگارینی ی ما پا عقب میکشند و به بهانه های کودکانه از دشمنان ما جانبداری میکنند.

این ابلهان همیشه شوندهای کودکانه به میان میکشند و بزدلی و اردک صفتی ی خود را به حساب داریوش و کوروش حواله میکنند.

جالب اینجاست که میگویند چرا شما از تازیان متنفرید؟؟!!!! مگر نه اینکه فرهنگ ایرانی فرهنگ مهر و آشتی ست؟؟!!مگر نه اینکه کوروش نخستین منشورحقوق بشر را نوشت؟و یا میگویند کی اشوزرتشت گفته با اینان دشمنی ورزید؟؟دیگری میگوید مگر کوروش ضدعرب بود که ما نیز با اعراب دشمنی داشته باشیم؟؟!!و یا مغول و....

باری این همه ی وهان های کودکانه ی این بزدلان است.چون کوروش به بابل رفته و در آنجا برای نگهداشت سرزمین های گشوده شده با خرد و درایت

در منشوری به دین و باورهای قبیله یی مردم آنجا ارج نهاده و چون داریوش به هیچ عرب و تاتاری نگفته بالای چشمش ابروست ما نیز امروزه باید عاشق و دوستدار برادران عرب باشیم.

این انسان های ابله هیچگاه با خود اندیشه نکردند که در زمان کوروش یا داریوش و زرتشت درگیری میان عرب و ایراتی حتی مطرح نمیبود. در آن زمان تازیان هنوز از سرزمین بی آب وعلف حجاز بیرون نیامده بودند و کسی به آنان اهمیت نمی داد.

اینان در خیال کودکانه خویش از کسی چون کوروش و داریوش انسانی بی دفاع ساخته اند که به جای مقابله با دشمن و پادافره دادن خائن به نوازش اش

میپرداخت.و چون شنیده اند که سیروس در دفاع از حقوق فردی و اساسی ی مردمان نوشته یی به یادگار گذاشته نتیجه میگیرند ما نیز بایستی در برابر دشمنان سوگند خورده ی خود مهربان و شکیبا باشیم.

گویی میخواهند بگویند که اگر داریوش و کورش در سده ی ششم میلادی میبودند زیر پای دیو عرب را فرش میکردندو زرتشت تیز چون پیامبری میبود

رامش خواه در برابر مغول و تاتار و عرب از خود سستی نشان میداد.!!!!

ابن نادانان از تاریخ شاید هیچ آگاهی پیرامون رفتار و سختگیری ی داریوش با شورشیان ندارند.وشاید حتی مغ گئومات را در زیر پای داریوش ندیده اند.

ناسیونالیست های ماگارینی ی ما زمان ها دوره ها و نهش ها(شرایط)را در هر دورانی درهم آمیخته اند.اندیشه میکنند که اگر شاهی یا فروانروایی خوش نام در گذشته با بیگانگان میانی روی کرده ما نیز باید با دشمنان مان دشمنی نکنیم و در برابر آنان از کشور و ناموسمان گذشت کنیم.

پرسش این است:اگر هم امروز داریوش و کوروش و خسرو دوباره زنده میشدند و از آن همه یورش و تجاوز بیگانگان به مام میهن آگاه میشدند چه میگفتند و چه میکردند؟؟؟؟؟آیا فرمان سپر انداختن شما را تکرار میکردند؟؟؟؟؟زهی خیال خام!! آیا به یاد مردمان بابل که اکنون از بین رفته اند و به هنگام با آنان مهربانی کرده بودند به افتخار عرب و تتر بار عام میدادند؟؟ مگر نه اینکه فرمانروایان ما تیز به هنگام نیاز از خود صلابت و خوشونت نشان میدادند؟؟؟آیا ما نبودیم که شهر آتن را به پادافره ویرانی ی سارد بر سر یونانیان ویران کردیم؟؟ والبته بر خردمندان روشن است که در گذشته هیچ شهریاری نمی توانست یک امپراتوری را با ماچ و بوس و منشور نگه دارد.

ناسیونالیست های مارگارینی برای گریز از مسئولیتی که ناسیونالیزم بر عهده ی آنان مینهد کوروش و منشورش را بهانه و سپر بزدلی ی خود کرده اند.اینان از کنش های شاهانی چون انویشیروان-خسرو دوم-شاپور اورمزد-اردشیر و حتی کوروش در برابر دشمنان چیزی نمیگویند و یا نمیدانند که که اینان در وقت ضرورت سخترین کیفر ها و پادافره ها را به اهریمنان و انیرانیان نشان میدادند.

به هر روی دشمن با ایران و ایرانی در نهاد هر بیگانه یی نهفته است. ما از دولت ها و کشور هایی که با ما پیوستگی های دیرین دارند کم ضربه نخوردیم تا چه رسد از جانوران انیرانی که به خون ما تشنه اند!!

ستم ها و بدی هایی که اگلوساکسون ها در حق ما روا داشته اند شهره ی آفاق است.

نزدیکی ی زبانی -نژادی ی ما با آلمان ها قولی ست که جملگی بر آن اند ودر جنگ هشت ساله دیدیم که شرکت های آلمانی با ما چه کردند.

حال ما چه چشمداشتی میتوانیم از سامی ها و .... داشته باشیم؟؟

پیش ما بیگانه بیگانه است و ما ایران پرست

بی پهل آن هنگام که نهش ها ایجاب کند خوشونت نیز بایستی چاشنی ی کارما باشد. فراموش نکنیم این ما نبودیم که به سرزمین تازیکستان لشکر کشیدیم.ملت ایران برای ترک و تاتار نامه ی فدایت شوم نفرستاد تا بیایند و مهارتشان را در تاراج و یغما به ما نشان دهند. مالت ما در آغاز هیچگاه بدخواه ترکمن و عثمانی نبود آنها بودند که شهر ها و اموال ما را ایلغار کردند.

این کینه و نفرت ما ایرانیان از دشمنان تارخیمان چیزست خواسته و ساخته ی آنان نه ما.

پدر کشتی و تخم کین کاشتی........... پدر کشته را کی بود آشتی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رضا شاه، بزرگ‌ترين ايرانی سده بيستم

داريوش همايون

سده بيستم گذشت و ما نتوانستيم بزرگ‌ترين ايرانی آن سده را برگزينيم. در خود ايران جای آن نبود و در بيرون ايران بر چه می‌شد همرائی کرد که در آن باره بتوان به توافقی رسيد. مانند هر موضوع مهم ديگری در سياست و تاريخ، به نظر می‌رسد که در اينجا نيز می‌بايد منتظر زوال قطعی گفتمان نسل‌سوم جامعه نوين ايران، جامعه‌ای که در سده بيستم تحول يافت، و برآمدن نسل‌چهارم بود. نسل‌سوم، نسل انقلاب اسلامی، در هردو سوی طيف انقلابی و ضد انقلابی، جز استثناها، رويهمرفته در گذشته مانده است و ماموريتی بالاتر از بازگوئی و کوشش برای باززيستن آن نمی‌شناسد. اما آن گذشته تا انقلاب اسلامی اوج گرفت و در پارگين حکومت اسلامی فرو رفت و نه شايسته اينهمه بازگوئی است (پژوهش چيز ديگری است) نه می‌بايد در آن ماند و نه ارزش باز زيستن دارد.

   چرا تعيين بزرگ‌ترين ايرانی سده بيستم چنان اهميتی دارد که از آن در کنار موضوع‌های مهم سياسی ياد می‌شود؟ پاسخش آن است که هيچ آينده‌ای را نمی‌توان بی‌شناخت گذشته ساخت. اين نه تکرار کليشه رايج است که گذشته چراغ راه آينده است. گذشته تنها يکی از چراغ‌های راه است و آنهم در صورتی که تابش چراغ، چشم‌ها را کور نکند، چنانکه در بسياری نمايندگان نسل‌سوم، نسل انقلاب، می‌بينيم. گذشته می‌تواند فرمانروای آينده نيز بشود که برای جامعه‌هائی در شرايط ايران کشنده خواهد بود. بی ‌نقادی گذشته و بيرون کشيدن خوب و بدها و يافتن عوامل کاميابی و ناکامی نمی‌توان آينده درخوری داشت. هر گذشته‌ای با دوره‌های دگرگشت و دگرگونی نشانه می‌شود و به سبب نقش پراهميت شخصيت‌ها در تاريخ، بسيار می‌‌شود که دوره‌ها را با نام‌هائی که سهم تعيين کننده‌ای داشته‌اند می‌شناسند. در فضای سياسی و عاطفی نسلی که سده بيستم را با شکست همه سويه به پايان برد چنان نگرش نقادانه برگذشته آسان نبوده است؛ ولی امروز شايد موقعش رسيده باشد. دليلش همان تغيير پارادايم است و زوال شتاب گيرنده گفتمان نسل‌سوم جامعه‌نوين ايران. گفتمان نسل‌سوم، گفتمان تقدس بود ـ بردن شيفتگی و کينه تا مرزهای خود ويرانگری. (اندک اندک زمان آن است که از نسل‌سوم به صيغه ماضی، به گذشته‌ای که به آن تعلق دارد، ياد شود.) ولی ارزيابی دوره‌های تاريخی (در اينجا سده بيستم ايران) و جای شخصيت‌ها در آن با سبک سنگين کردن و مقايسه‌ای که سراسر آن سده و دوران بلافاصله پيش از آن را در برگيرد و تاثيراتش را بر آينده بسنجد امکان دارد؛ و اگر نسل انقلاب هنوز بدان قادر نبوده به دليل همان رويکرد تقدس‌آلود است. اکنون که شمار هرچه بيشتری در سنين گوناگون از آن گفتمان بيرون می‌زنند و نگاه انتقادی را بر فراز تفکر مذهبی (نگرش زير سايه تقدس، موضوعش مذهب يا هر چه باشد) می‌نهند می‌توان بی‌شيفتگی يا کينه به سرگذشت ايران در سده بيستم پرداخت و دستمايه‌ای را که از آن سده برای امروز و آينده مانده است سنجيد و ناگزير به اين پرسش نيز پاسخ داد که چه کسانی بيشترين تاثير را در جامعه ايرانی آن سده داشته‌اند و چه از آنها برای آينده می‌توان گرفت.

   ايران در سده بيستم برای زنده ماندن می‌جنگيد؛ جامعه‌ای بود که بايست همه چيز را از پائين می‌ساخت و مسير درست را کورمال کورمال می‌جست. برجسته‌ترين ايرانيان به ناچار نه از قلمرو فرهنگ يا اقتصاد، که از جهان سياست بودند. تا نيمه سده بيستم در عرصه سياست، رضا شاه به عنوان مهم‌ترين ايرانی، مسلم گرفته می‌شد. پيکار سياسی و تبليغاتی که پس از سقوط او برای آلودن نام و يادبودش درگرفت گواه ديگری بر اهميت او بود. هر چه در سياست ايران، با او يا برضد او تعريف می‌شد. در دهه پنجاه مصدق بزرگ‌ترين تکان را به ايران داد و يک ميتولوژی کامل برگرد نام او ساخته شد که بخش بزرگ گفتمان نسل‌سوم است. محمد رضا شاه خود را موضوع يک کيش شخصيت گردانيد که بيشتر به زيانش بود ولی در يک دوره ده پانزده ساله پادشاهی‌اش از کارهای نمايانی برآمد که تنها با عظمت سقوط ۱۳۵۷/1979 قابل مقايسه است. سرانجام خمينی آمد که سايه بلندی بردهه‌های تيره و خونبار پايانی سده انداخت.

   از اين شخصيت‌ها محمد رضا شاه را می‌بايد دنباله رضا شاه شمرد. بی‌ رضا شاه او به پادشاهی نمی‌رسيد؛ و بيشتر آنچه از آن برآمد دنباله دوران پدر و بر زمينه آنچه رضا شاه ساخت بود. محمد رضاشاه حتا اگر دچار آن سقوط نمی‌شد که او را در رديف لوئی شانزدهم‌ها و نيکلای‌سوم‌ها گذاشت نمی‌توانست از قضاوت سخت تاريخ بدر آيد. با اينهمه در ميان پادشاهانی که سلطنت و کشور و سلسله خود را باختند او و لوئی ناپلئون (ناپلئون سوم) تنها رهبرانی هستند که می‌توانند به دستاوردهای بزرگ در نوسازندگی کشور خود نام‌آور و سربلند باشند. در شخصيت و سرگذشت محمد رضا شاه آن عنصر استثنائی که بزرگی تاريخی می‌آورد وجود نداشت. (ناپلئون سوم پدر جامعه صنعتی و مدرن فرانسه است و پاريس به عنوان زيبا‌ترين شهر جهان تنها يکی از يادگار‌هائی است که برای ملتش گذاشت. در سياست خارجی، ايتاليا را از اتريش رهائی داد و ساووا را به قلمرو فراسه افزود.) خمينی با انقلاب خود نه تنها ايران را به مسير ديگری انداخت، بلکه عصر بنيادگرائی اسلامی و پاجوش آن تروريسم اسلامی را نيز آغاز کرد و جهان تا مدت‌ها دست به گريبان انقلاب او خواهد ماند. ولی بزرگی خمينی در ابعاد آسيبی است که بر سرتاسر جامعه ايرانی زد. او خيلی زود بزرگ‌ترين مصيبت سده بيستم ايران شمرده شد.

   مصدق بر سياست ايران چندان تاثيری نکرد که بر روان اکثريتی از ايرانيان، و همين برای گروه‌هائی او را بزرگ‌ترين ايرانی سده بيستم بلکه همه تاريخ ايران می‌سازد. مصدق ده سالی برعرصه سياست ايران تسلط داشت، دو سال‌وچند ماهش به عنوان نخست وزير، و دست کم نيمی از بزرگی خود را مرهون ۲۸ مرداد است؛ نه در آنچه خود از آن برآمد بلکه آنچه ديگران درباره او برآمدند. اگر او اندکی پيش از آن درگذشته بود يکی از مردان بزرگ تاريخ ايران می‌ماند ولی پرشور‌ترين پرستندگانش نيز او را بزرگ‌ترين ايرانی سده نمی‌شمردند. با همه اهميت پيکار ملی کردن نفت آنچه از مصدق برای آينده ماند قابل مقايسه با رضاشاه نيست که اگر خوزستان را به ايران باز نگردانيده بود اصلا نامی از او به ميان نمی‌آمد. مبارزه ضداستعماری مصدق خاطره‌ای افتخارآميز است ولی مانند شعار موازنه منفی او بی‌موضوع شده است. حتا استقلال و ناوابستگی نيز در جهان دگرگونه امروز همان معنی را نمی‌دهد. اقتصاد بدون نفت شعار ديگری بود که از او در همان حد شعار ماند؛ و در واقع اين رضاشاه بود که آن را عمل کرده بود. او نشان داده بود که با سالی دو سه ميليون ليره درآمد نفت می‌شد ايران را ساخت (مصدق با همه تحريم نفتی انگلستان تا سالی ۲۳ ميليون دلار از اصل چهار ترومن کمک می‌گرفت.) يک يادگار ماندنی مصدق، پيشتر بردن فرايافت جرم سياسی است که با رضاشاه به فرهنگ سياسی ايران راه يافت. در قانون منع مرام اشتراکی رضاشاه هر کمونيستی مجرم و قابل پيگرد دانسته شد. مصدق يک گام پيشتر رفت و هر مخالف خود را خائن شمرد (هنوز هوادارانش چنين می‌پندارند.) جامعه ايرانی پس از آنها ديگر نتوانست به يک سياست همرايانه consensual برسد.

   چنانکه اشاره شد بخش بزرگ فرهمندی مصدق، اگر نه بخش بزرگ‌ترش، به ۲۸ مرداد که عاشورای مدرنی شده است برمی‌گردد. درباره ۲۸ مرداد می‌توان عقايد گوناگونی داشت ولی در چشم‌انداز تاريخی، جايگاهش تغيير کرده است. نه تنها در دسترس بودن اسناد تازه به قضاوت های متعادل‌تری درباره سراسر آن دوره می‌انجامد، بار عاطفی و بهمراهش سودمندی آن به عنوان يک حربه سياسی نيز طبعا برای کسانی که در آن فضا نزيسته‌اند کمتر می‌شود. با بيرون رفتن واپسين نمايندگان نسل سوم از زندگی، ۲۸ مرداد نيز از اسطوره بيرون کشيده خواهد شد. تصوير ذهنی مصدق به عنوان ابرمرد تاريخ، همچنانکه محمدرضاشاه، هرکدام برای پرستندگان خود، ريشه در نوستالژی از يک سو و مظلوم پرستی مردمی که با گريه زندگی می‌کنند از سوی ديگر دارد. اين بسته به انرژی پرستندگان است که با چاپ کتاب و مقاله (برای مصدق) و شمايل (برای محمدرضاشاه) آن تصوير ذهنی را زنده نگه دارند. اما نوستالژی با گذشت زمان می‌پژمرد وخود عاشورا نيز در جهان امروزی ما پديده‌ای رو به ضعف است، و ايرانيان در گرماگرم تغيير پارادايم، مانند پيشرفته‌ترين مردمان، بيشتر به دستاوردها و پيروزی‌ها ارزش خواهند گذاشت. همه اينها از شمار کسانی که مصدق را بزرگ‌ترين می‌خوانند ناچار خواهد کاست. با اينهمه از آن سه شخصيت او بيش از ديگران بخت آن را دارد که يک نماد بماند.
* * *
   رضا شاه در نيمه برنامه‌های گسترده‌اش برای نو کردن زير ساخت‌های جامعه ايرانی از پادشاهی به زير کشيده شد. ولی تا همانجا ايران را بر راهی انداخته بود که مانند قطار‌هائی که بر راه‌آهن انداخت، با انقلاب و حکومت اسلامی نيز از آن بيرون آمدنی نيست. او را می‌بايد پادشاه زيرساخت‌ها شمرد و آنقدر زير ساخت بود که بدست او بوجود آيد که توقع دمکراسی و توسعه مستقيم سياسی را به دشواری می‌توان از او داشت. زير ساخت اصلی و مهم‌ترين، بازسازی ايران به عنوان يک کشور و در صورت نوين دولت ـ ملت بود. نخست بايست از تکه پاره‌های ممالک محروسه و مناطق فئودالی و بخش‌های عملا جدا شده يا در حال جدا شدن ايران کشوری با يک حکومت می‌ساخت که در درون مرزهايش قانون خود آن و نه خواست سفارت دولت‌های فخيمه انگليس و بهيه روس روا باشد (از 1918 سفارت دولت فخيمه همه کاره بود.) بايست سربازان بيگانه ايران را ترک می‌گفتند و نيروهای نظامی ناچيز ايران از فرماندهی بيگانگان بدر می‌آمدند و توانائی برقراری نظم و امنيت را می‌يافتند که بی آن همه مبارزات مشروطه خواهان و قانون اساسی و متمم آن خاطره‌ای خوش بيش نمی‌بود. بايست بانکداری ايران، از جمله نشر اسکناس، از دست روس و انگليس در می‌آمد. بايست ايرانی احساس فرديت می‌کرد و خود را ايرانی می‌شمرد نه حسن ‌پسر‌ حسين و از مملکت قزوين؛ و بايست کمترينه‌ای از امنيت قضائی می‌يافت و هر لحظه بر جان و مالش در هراس نمی‌بود.

   با يک استراتژی جسورانه و با قدرت اجرائی که ديگر در هيچ زمامدار ايرانی ديده نشد رضا شاه از 1921 تا دهه بعدی همه اينها و بسا طرح‌های ديگر را عملی کرد. ايران يکپارچه شد و بيگانگان ديگر نقشی در اداره امور آن نداشتند؛ جز نفت که زور او نرسيد. يک دستگاه اداری امروزی در جای لحاف پاره‌ای که دولت قاجار بود سراسر ايران را پوشاند. با ثبت احوال و شناسنامه و نام‌خانوادگی، ايرانی در قالب حقوقی شهروند يک کشور و نه رعيت ارباب و خان و پادشاه قرار گرفت، تا کی قالب سياسی‌اش را بيابد. دادگستری نوين غيرآخوندی و مجموعه‌های قانون مدنی و قانون جزائی و قانون تجارت و ثبت احوال به جامعه ايرانی امکان داد که سير توسعه اقتصادی خود را آغاز کند و به اصطلاح مارکسيستی وارد مرحله رشد بورژوازی شود. رضا شاه برای نخستين بار در دوران اسلامی به ايران يک دولت قانون rechtstaat داد. سختگيريش در اجرای قانون و فرايند قانونی due process of law حتا هنگامی که زمين‌های مردم را به زور می‌گرفت مشهور است (آن بخش کاراکتر او لکه‌ای پاک نشدنی بر نامش گذاشته است؛) و معدود مخالفان سياسی که در زندان‌هايش کشته شدند منظره کلی را تغيير نمی‌دهد. از دولت قانون تا حکومت قانونی به معنای دمکراتيک البته فاصله‌ای است که هيچ کشوری در بيست سال و پنجاه سال از آن نگذشته است.

   در همان حال او به ماليه کشور، باز برای نخستين بار پس از بهترين دوره صفويان، سرو سامانی داد. در کشوری که از بينواترين سرزمين‌های آن دوران بود به ياری انحصار ترياک و دخانيات و بازرگانی خارجی (که به سبب فشارهای استعماری شوروی يک اقدام دفاعی نيز بشمار می‌رفت) خزانه کوچک دولت را پرمی‌کرد و با اينهمه بودجه کشور در دوره او از هزار ميليون ريال نگذشت که ايرانيان آن زمان به خواب نديده بودند و برای ما مايه شگفتی است که چگونه با چنان ارقامی می‌شد کشوری را در عين حال اداره کرد و ساخت. با بستن قراردادهای پاياپای و صدور آنچه ايران می‌توانست بفروشد سرمايه ارزی برای ساختن راه‌آهن سراسری و پايه گذاری صنعت نوين فراهم کرد که پيش از او اگر هم می‌خواستند به سبب جلوگيری قدرت‌های استعماری نمی‌توانستند. (درآمد نفت به نوسازندگی ارتش اختصاص داشت و ماشين‌های کارخانه‌ها با سالامبور يا روده گوسفند، و کتيرا و ترياک و مانندهای آن مبادله می‌شد.) دولت به عنوان فراهم آورنده آموزش و بهداشت و درمان همگانی و توسعه اقتصادی (تا اندازه‌ای که ايران بی‌پول و بی‌نيروی آموزش يافته آن روز اجازه می‌داد) و نه صرفا ماليات‌گير و سربازگير، از نوآوری‌های او بود.

   فهرست آنچه ديوانسالاری رضاشاهی کرد، از شبکه راهها تا هزاران ساختمان عمومی، تا فرهنگستان زبان و تربيت بدنی و آموزش موسيقی کلاسيک و ورزش و پيشاهنگی و گردآوری و آموزش يتيمان (هنرستان دختران) و شير و خورشيد سرخ، از سازمان جنگلبانی تا هنرستان موسيقی و کانون پرورش افکار برای آموزش دادن آداب زندگی امروزی، از جمله پاکيزگی دندان و آشنا کردن مردم با انديشه‌های مدرن و فرستادن گروه‌ها گروه بهترين دانشجويان ايرانی به اروپا به شماره نمی‌آيد. (در سفرنامه‌مازندران خود گله می‌کرد که طرز غذا خوردن را نيز بايد به هم ميهنانش ياد بدهد.) هيچ گوشه‌ای از زندگی ملی از توجه ديوانسالاری او دور نماند و خودش با دقت و پيگيری بر همه آن برنامه شگرف نوسازندگی modernization نظارت کرد. دستگاه اداری او نمونه کارائی نبود و برنامه‌هايش به آهستگی در سراسر کشور پخش می‌شد که در آن مرحله ناگزير می‌بود. ولی بهر حال ايران بايست از جائی آغاز می‌کرد. رضا شاه زنان را از حجاب رهانيد و به آموزش عالی و مقامات اداری راه داد که دشوارترين اصلاحات او، و در کنار آموزش همگانی، دو انقلاب اجتماعی بزرگ تاريخ ايران بشمارند. او همچنين با درهم شکستن قدرت نظامی فئودال‌ها بزرگ‌ترين مانع درآوردن ايران را به يک جامعه طبقه متوسط برطرف کرد.

   محمدرضاشاه در هر سه زمينه اصلاحات پدر را با اصلاحات ارضی (يک انقلاب اجتماعی ديگر) و گسترش بيشتر آموزش همگانی و دادن حقوق سياسی به زنان تکميل کرد. در کمتر از يک نسل زن و مرد و جامعه ايرانی در قالب نوينی ريخته شدند و همان اندازه نيز در سده‌های گذشته امکان نيافته بود و تا بيست سال پس از رضاشاه امکان نيافت. دستاوردها و پيام پيشرفت و نوسازندگی او هنوز اساسا تعيين کننده راهی است که جامعه ايرانی می‌بايد بپيمايد و تا ما خود را به پای اروپائی برسانيم که آرزوی او می‌بود خواهد ماند.
با آنکه اقتدارگرائی و تمرکز محض تصميم‌گيری در يک مقام، ويژگی پادشاهی رضا شاه بود و او کمترين احترامی برای فرايند دمکراتيک نداشت (هر چند نهادها و صورت ظاهر قانون اساسی مشروطه را نگه داشت) هرگوشه برنامه‌اش زمينه‌ساز يک جامعه دمکراتيک بود که اگر تاريخ و جغرافيای سياسی به او و ايران مهربان‌تر می‌بودند در همان نسل پس از رضاشاه در ايران بر پايه‌های استوار شکل می‌گرفت. دشمنان و منتقدان او با ادعای اينکه در پادشاهيش آزادی از ايران رخت بربست نا آگاهی خود را از اسباب دمکراسی به نمايش گذاشتند. آن دشمنان و منتقدين يا مانند مارکسيست ـ لنينيست‌ها دمکراسی را دشمن می‌داشتند، يا خود پس از رسيدن به قدرت، نمايشی از درک مفهوم و وفاداری به اصول دمکراسی ليبرال ندادند. دو مانع ساختاری عمده دمکراسی در ايران "روحانيت" شيعه و خان‌های فئودال بودند که سياست‌های رضا شاهی به برچيدن و ناتوان کردنشان اولويت داد؛ بقيه‌اش از نبود زيرساخت‌های اجتماعی و اقتصادی لازم يک جامعه نوين می‌آمد که برای پيشبرد آگاهی دمکراتيک و برپائی سازمان‌های مدنی ضرورت دارد و او پايه ريزيش را کرد.

   ما در اينجا از سده بيستم می‌گوئيم ولی در تاريخ ايران چند فرمانروا را می‌توان نشان داد که چنان ديد گسترده‌ای را با چنان انرژی نامحدود همراه کرده باشند؟ اينکه رضاشاه سرمشق نزديک ترکيه و سرمشق دورتر اروپا را در برابر داشت از اهميت نوآوری‌هايش نمی‌کاهد. فاصله ميان آرزوهايش برای ايران و امکانات ناچيزش چندان بود که می‌توان درباره آن مزيت مبالغه نکرد؛ همچنانکه می‌توان با چشم پوشی بيشتری به محدوديت‌های آشکارش نگريست. او نتوانست احترام و ستايش درخور خدمات حياتيش را به ايران بدست آورد و همه گناه خودش بود. برعکس، کارنامه‌اش مايه کشاکش تازه‌ای در سياست ايران شد که تا امروز کشيده است. خشونت و قدر نشناسی‌اش نگذاشت چنانکه بايد از خدمات سرامدان سياسی و روشنفکرانی که به اندازه خود او سرسپرده برنامه نوسازندگی ميهن بودند برخوردار شود. پايان غم‌انگيزش، بيش از خود او برای ايران، که هيچ ناگزير نمی‌بود پرده سياهی بر يک دوره کوتاه سرشار از سازندگی کشيد که پس از سه نسل دارد اندک اندک در خود ايران کنار می‌رود. ولی او در يکی از حساس‌ترين دوره‌های تاريخ جهان و ايران با سپردن نخست‌وزيری به نامناسب‌ترين کسی که می‌توانست بيابد آن بدبختی را اجتناب ناپذير کرد. خود او چنانکه در بحران نفتی 1933 و پس از يک اشتباه بزرگ و نيز در جريان کناره گيريش نشان داد بخوبی می‌توانست واقعيات را دريابد و به ضرورت‌ها گردن نهد و اگر به درستی آگاهش می‌کردند به احتمال زياد خطر را بر می‌گردانيد.

   امروز ايرانيان هر چه بيشتری، بويژه در ميان آن شصت درصدی که پس از انقلاب اسلامی به جهان آمده‌اند، به گذشته صد ساله کشور خود می‌نگرند و فارغ از نبردهای سياسی نسل پيش از خود، سهم هر دوره و شخصيت تاريخی را ارزيابی می‌کنند. رضا شاه که ايران از دست رفته را به زندگی باز آورد و جنبش مشروطه را در آرمان‌های ترقيخواهانه‌اش تحقق بخشيد و بدين ترتيب تاريخ نوين ايران را آغاز کرد با همه کاستی‌هايش چهره‌ای هر چه برجسته‌تر می‌يابد؛ برخلاف ديگران نيازی به زيارتنامه خوان و متولی ندارد و به نيروی کارهای بزرگی که تنها از او برآمد در خودآگاهی ملی ايرانيان پيش می‌رود. ايرانی امروزين در نکبت جمهوری اسلامی غرق در دلارهای نفتی بهتر می‌تواند ببيند که پدر ايران نوين از کجاها بايست آغاز می‌کرد و با چه دشواری‌هائی روبرو می‌بود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

منوچهر يزدي

· فدايي خلق در خدمت سفارت شوروي...!

· قذافي پانصد هزار دلار به چريكها كمك كرد...!

· اشرف دهقاني از زندان فرار كرد تا آدم بكشد...!

· سهم روشنفكران در فروپاشي ايران...!

در شماره قبل به جنايات حميد اشرف رهبر چريكهاي فدايي خلق و نحوه قتل او در درگيري با ماموران اشاره كردم.در همين جا ضروري است اضافه كنم كه اين گروه تروريست كه دستشان به خون عده يي از هموطنان ما آلوده بوداز حمايت بي دريغ قدرتهاي بيگانه برخوردار بودند.آنان در ازاي دوره هاي خرابكاري كه در قاهره ، بغداد ،مسكو ، پكن و لبنان مي ديدند ، بايد براي مسكو جاسوسي هم ميكردند.به عنوان مثال تروريستهاس فدايي خلق پس از ترور دو مستشار نيروي هوايي امريكا در خيابان فرشته و به شهادت رساندن يك زن و يچه ي ايراني ، دو كيف سامسونت مستشاران امريكايي را از اتومبيل آنها به سرقت بردند . اين كيف كه حاوي اسناد و اطلاعات محرمانه بود در اختيار ماموران اطلاعاتي شوروي قرار دادند و آنها نيز اسناد را به پاريس منتقل كردند و از آنجا به مسكو فرستادند. گزارش اين دستبرد و نقل و انتقالهل بعدا از طريق مقامات فرانسوي به ساواك داده شد و بدين ترتيب محرض گشت كه اين جوانان روشنفكر و مبارز در خدمت خلق قهرمان !! براي منافع روس ها دست به جنايت و سرقت ميزدند....


continuation.برای خواندن دنباله نوشتار اینجا را کلیک کنید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

  

   نامه شادروان دكتر محمودافشار به انجمن ادبي كابل (سال1311 خورشيدي)

ايران‌ و افغانستان‌

 

آقاي‌ مدير محترم‌ انجمن‌ ادبي‌ كابل‌

نامه‌ گرامي‌ و شش‌ شماره‌ از سال‌ دوم‌ مجله‌ نفيس‌ «كابل‌ » را كه‌ ارسال‌ فرموده‌ بوديدرسيد. كمال‌ تشكر را از اين‌ لطف‌ دارم‌. تأسيس‌ انجمن‌ ادبي‌ و طلوع‌ مجله‌ شريفه‌ را كه‌ ناشرافكار آنست‌ صميمانه‌ تبريك‌ گفته‌ دوام‌ و توفيق‌ هر دو را آرزومندم‌. در قبال‌ تقاضائي‌ كه‌فرموده‌ايد شرح‌ ذيل‌ را نوشته‌ تقديم‌ مي‌كنم‌.

* * *

يك‌ روح دردو بدن :‌باور بفرمائيد كه‌ اينجانب‌ افغانستان‌ را تقريباً به‌ اندازه‌ ايران‌ دوست‌ مي‌دارم‌ و معتقدم‌ كه‌ ايراني‌ و افغاني‌ هرچند سياستاً‌ تشكيل‌ دو دولت‌مستقل‌ مي‌دهيم‌ ولي‌ در حقيقت‌ يك‌ ملتيم‌ در قالب‌ دو مملكت‌ و يك‌ روحيم‌ در دو بدن‌.همانطور كه‌ شما در مراسله‌ خود اشاره‌ كرده‌ايد «بالاخص‌ در حالي‌ كه‌ شركت‌ نژاد و زبان‌ وتاريخ‌ ادبي‌ افغانستان‌ و فارس‌ را بهم‌ آميخته‌، امروزه‌ حساسين‌ مملكتين‌ بايد معن ا دست‌بدست‌ هم‌ داده‌ و براي‌ پيش‌ بردن‌ زبان‌ فارسي‌ در ممالك‌ آسياي‌ وسطي‌ سعي‌ ورزند».

شما در ضمن‌ عبارت‌ جامع‌ خود يك‌ نكته‌ را ناگفته‌ گذاشته‌ايد و آن‌ وحدت‌ تاريخ‌سياسي‌ دو كشور است‌ تا پايان‌ شاهنشاهي‌ نادرشاه‌ افشار كه‌ از آن‌ پس‌ رشته‌ وحدت‌ سياسي‌ما به‌ وسيله‌ تشكيل‌ دو دولت‌ مستقل‌ از هم‌ گسيخته‌ شد. من‌ بر خلاف‌ تصور بعضي‌ به‌ اين‌گسيختگي‌ اهميتي‌ نمي‌نهم‌ و اين‌ دو گانگي‌ سياسي‌ را در وحدت‌ حقيقي‌ فيمابين‌ مؤثر نمي‌شمارم‌. زيرا همانطور كه‌ بودن‌ افغانستان‌ و ايران‌ در دو طريقه‌ مذهبي‌ تأثير مخالفي‌ دروحدت‌ نژاد و زبان‌ آن‌ها ندارد همين‌ طور از اينكه‌ داراي‌ دو دولت‌ يعني‌ داراي‌ دو اداره‌مستقل‌ سياسي‌ هستند تغييري‌ در يگانگي‌ آن‌ها از جهات‌ ديگر نمي‌دهد. من‌ اصلا اين‌ مقاله‌را در همين‌ زمينه‌ مي‌نويسم‌ و تقاضا دارم‌ نويسندگان‌ محترم‌ افغانستان‌ هم‌ نظرهاي‌ خود رابنگارند.

علاوه‌ بر اينكه‌ شما اين‌ حقيقت‌ مسلم‌ را در عبارت‌ خود مسكوت‌ گذاشته‌ايد در خلال‌سطور مجله‌ كابل‌ نيز مشاهده‌ مي‌شود نويسندگان‌ محترم‌ آن‌ مجله‌ ساعيند تاريخ‌ سياسي‌ وادبي‌ ايران‌ و افغانستان‌ را كه‌ تا انقراض‌ شاهنشاهي‌ نادرشاه‌ كاملا بهم‌ آميخته‌ و يكي‌ است‌ ازهم‌ جدا كنند. اينكار به‌ نظر من‌ نه‌ صحيح‌ است‌ و نه‌ لازم‌، نه‌ مفيد است‌ و نه‌ قابل‌ قبول‌.

در صفحه‌ (60) و بعد (شماره‌ 13) مجله‌ نوشته‌ شده‌:«در دوره‌ اسلام‌ به‌ علاوه‌ سلسله‌مشهور سامانيان‌ بلخ‌، خانواده‌هاي‌ شاهنشاهي‌ طاهريان‌ هرات‌ و صفاريان‌ سيستاني‌ پيشتراز غزنويها به‌ تشكيل‌ دولتهاي‌ افغانستاني‌ پرداخته‌اند... يمين‌ الدوله‌ محمود زابلي‌ سلطان‌معروف‌ افغانستان‌ بعدها به‌ توسعه‌ حدود پرداخت‌ و بخارا و خوارزم‌ را با ولايات‌ اصفهان‌ ري‌و همدان‌ مسخر و ديانت‌ اسلاميه‌ را با مدنيت‌ افغانيه‌ در آنها ترويج‌ نمود. غزنويها زبان‌ ادبي‌افغانستان‌ (فارسي‌) را به‌ هندوستان‌ ارمغان‌ بردند و صدها نفر علما و فضلا و شعراي‌ افغاني‌در آن‌ سرزمين‌ به‌ نشر علوم‌ و معارف‌ و ادبيات‌ افغاني‌ مشغول‌ گرديدند».

اين‌ مسئله‌ مورد انكار نيست‌ كه‌ بعضي‌ از سلطنتهاي‌ ايران‌ بعد از اسلام‌ در خارج‌ حدودايران‌ كنوني‌ در ماوراءالنهر يا افغانستان‌ تشكيل‌ شده‌ و حتي‌ اغلب‌ شعراي‌ بزرگ‌ فارسي‌زبان‌ در اطراف‌ مملكت‌ امروزي‌ ايران‌ پرورش‌ يافته‌اند مانند ملاي‌ روم‌، نظامي‌ گنجه‌،عنصري‌ بلخ‌، سنائي‌ غزنه‌ و غيره‌. من‌ خود در كتاب‌ (سياست‌ اروپا در ايران‌) كه‌ دوازده‌ سال‌پيش‌ در برلين‌ طبع‌ شده‌ در صفحه‌ (190) افغاني‌ بودن‌ سلطان‌ محمود را تصديق‌داشته‌ام‌ هرچند عثمانيها مدعيند كه‌ سلطان‌ مذكور چون‌ از غلامزادگان‌ ترك‌ بوده‌ نه‌ ايراني‌است‌ و نه‌ افغاني‌. بهرحال‌ از اهل‌ افغانستان‌ بودن‌ محمود و در آن‌ كشور مقر سلطنت‌ داشتن‌او ملازم‌ با آن‌ نيست‌ كه‌ امپراطوري‌ بنام‌ «شاهنشاهي‌ افغانستان‌ » وجود خارجي‌ داشته‌ است‌.

با اين‌ منطق‌ تاجيكهاي‌ تركستان‌ هم‌ ممكن‌ است‌ «شاهنشاهي‌ تاجيكستان‌ » اختراع‌كنند... بعضي‌ از مندرجات‌ مجله‌ شريفه‌ خود اين‌ معني‌ را روشن‌ مي‌كند. در صفحه‌ 94شماره‌ 15 نگاشته‌ شده‌:«كلمه‌ افغان‌ در اوائل‌ ظهور اسلام‌ به‌ قبائل‌ چندي‌ از افغانان‌ غوراطلاق‌ مي‌شد و در مورد شعبه‌ ابدالي‌ پختانه‌ مستعمل‌ و در قرن‌ شش‌ هجري‌ در مقابل‌قبائل‌ خلج‌ اسم‌ افغان‌ به‌ تواتر مذكور گرديد تا آنكه‌ اسم‌ عمومي‌ پختانه‌ها شد و بالاخره‌ درقرن‌ 18 مسيحي‌ نام‌ ملي‌ افغانستان‌ قرار گرفت‌.»

در صفحه‌ 41 شماره‌ 15 بعضي‌ از اشعار قصيده‌ غراي‌ عنصري‌ (از اهل‌ افغانستان‌)ملك‌الشعراي‌ دربار غزنوي‌ در فتوحات‌ سلطان‌ محمود به‌ مطلع‌ ذيل‌ مندرج‌ است‌:

آيا شنيده‌ هنرهاي‌ خسروان‌ بخبر    بياز خسرو مشرق‌ عيان‌ ببين‌ تو هنر

و در اين‌ شعر او را (شاه‌ ايران‌) خوانده‌ مي‌گويد:

ور از هياطله‌ گويم‌ عجب‌ فرو ماني‌  كه‌ شاه‌ ايران‌ آنجا چگونه‌ كرد سفر

همانطور كه‌ ايطاليائيهاي‌ امروزي‌ نمي‌گويند و نمي‌توانند بگويند «امپراتوري‌ ايطاليا » به‌جاي‌ «امپراتوري‌ روم‌ » يا «تاريخ‌ و تمدن‌ ايطاليا » به‌ جاي‌ «تاريخ‌ و تمدن‌ روم‌ » و حال‌ آن‌كه‌دولت‌ امروزي‌ ايطاليا وارث‌ قسمتي‌ از روم‌ قديم‌ است‌ و شهر روم‌ مركز قياصره‌ مقر سلطنت‌ايطالياست‌، همين‌ طور هم‌ افغان‌ها نبايد شاهنشاهي‌ ايران‌ را شاهنشاهي‌ افغانستان‌ بنامند،حتي‌ ايران‌ هم‌ نبايد خود را تنها وارث‌ امپراتوري‌ ايران‌ قديم‌ بداند. ايران‌ و افغانستان‌ دوفرزند يك‌ پدر هستند كه‌ تا پدر آنها ميزيست‌ زندگاني‌ مشترك‌ داشتند و اينك‌ هم‌ كه‌مستقل‌ شده‌ در افتخارات‌ اجدادي‌ با يكديگر شريكند.

شهر ري‌ در دامنه‌ البرز كوه‌ خراب‌ شده‌ و تقريب ا به‌ جاي‌ آن‌ طهران‌ امروز مهمترين‌ شهرايران‌ است‌. محمد زكرياي‌ رازي‌ طبيب‌ از اهل‌ اين‌ شهر و در چند صد سال‌ پيش‌ آنجاسكونت‌ داشته‌ است‌. آيا جايز است‌ كه‌ امروز طهراني‌ها او را (دكتر محمدخان‌ زكرياي‌طهراني‌) بنامند؟

عثمانيها بي‌باكانه‌ اين‌ قسم‌ تحقيقات‌ ادبي‌ «من‌ درآوردي‌ » دارند. مثلا مولوي‌ خاقاني‌نظامي‌ و غيره‌ را چون‌ در نواحي‌ كه‌ امروز در آنجا تركي‌ تكلم‌ مي‌شود مي‌زيسته‌اند توراني‌مي‌پندارند و حتي‌ زردشت‌ را هم‌ ترك‌ مي‌دانند آن‌ها به‌ واسطه‌ي‌ فقر ادبي‌ و عادت‌ و خوي‌تركتازي‌ است‌ كه‌ دست‌ چپاول‌ به‌ افتخارات‌ ديگران‌ دراز كرده‌اند.

* * *

حكما و شعراي‌ بزرگ‌ مانند ابوعلي‌ سينا، فردوسي‌، خيام‌، سعدي‌، خواجه‌ نصير،عنصري‌، حافظ، سنايي‌ و غيره‌ از مفاخر مشترك‌ ما هستند و شايسته‌ نيست‌، به‌ تصور اينكه‌عنصري‌ بلخي‌ است‌ يا سنايي‌ غزنوي‌ است‌ و شهر بلخ‌ و غزنه‌ در افغانستان‌ واقع‌ است‌،ايراني‌ها آن‌ها را از كمال‌ الدين‌ اسمعيل‌ يا جمال‌ الدين‌ عبدالرزاق‌ اصفهاني‌ عزيزتر نشمارند.يا افغان‌ها چون‌ سعدي‌ و حافظ شيرازي‌ هستند آن‌ها را به‌ اندازه‌ي‌ حنظله‌ بادغيسي‌ ياحقوري‌ هروي‌ گرامي‌ ندارند، چه‌ اين‌ بزرگان‌ همه‌ در زماني‌ مي‌زيسته‌اند كه‌ ايران‌ وافغانستان‌ يكي‌ بوده‌ و تشكيل‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ را مي‌داده‌، يا اگر سياست‌ مجزاي‌ از هم‌بوده‌ به‌ واسطه‌ي‌ سلطه‌ اجانب‌ بر آن‌ها يا ملوك‌ الطوايفي‌ امراء و موقتي‌ بوده‌ است‌، بر خلاف‌امروز كه‌ هر دو داراي‌ سلطنت‌ ايراني‌ نژاد مستقل‌ ملي‌ هستند. اين‌ طور دوگانگي‌ سياسي‌ باوحدت‌ سياسي‌ در نظر نگارنده‌ از لحاظ ديگر چندان‌ فرقي‌ ندارد، زيرا هر دو مملكت‌ براي‌يك‌ مقصود كه‌ ترويج‌ زبان‌ فارسي‌ و عظمت‌ تاريخ‌ و ادبيات‌ مشترك‌ باستاني‌ و حفظ نژادايران‌ در برابر خطر زرد (توراني‌) باشد كار مي‌كنند و همين‌ اشتراك‌ در تاريخ‌ گذشته‌ ووحدت‌ در آمال‌ ملي‌ كافي‌ است‌ كه‌ دو ملت‌ را براي‌ هميشه‌ به‌ رشته‌ يگانگي‌ متصل‌ و محكم‌نگاه‌ دارد و به‌ علاوه‌ اشتراك‌ مساعي‌ دو دولت‌ را نيز در مسائل‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ الزام‌ كند.

با اين‌ نظر اختلاف‌ اينكه‌ ابوعلي‌ سينا و سنايي‌ يا سيد جمال‌ الدين‌ از اهل‌ ايران‌ بوده‌انديا افغانستان‌ از ميان‌ برداشته‌ خواهد شد و اين‌ بحث‌ به‌ همان‌ اندازه‌ جايز شمرده‌ مي‌شود كه‌امروز در خود ايران‌ راجع‌ به‌ اينكه‌ صائب‌ تبريزي‌ است‌ يا اصفهاني‌، نظامي‌ گنجوي‌ است‌ ياقمي‌، وحشي‌ كرماني‌ است‌ يا يزدي‌ ـ بحث‌ مي‌شود، يعني‌ بحث‌ ادبي‌ و علمي‌ نه‌ بحث‌سياسي‌.

 

فارس‌ ياايران: هم‌ در مراسله‌ انجمن‌ ادبي‌ و هم‌ از مجله‌ كابل‌ آشكار است‌ كه‌ ادباي‌‌افغانستان‌ اصرار دارند مملكت‌ امروزي‌ ايران‌ را «فارس‌ » بنامند. به‌نظر من‌ اين‌ كار هيچ‌ لزومي‌ ندارد. از طرف‌ ديگر عيبي‌ و ضرري‌ هم‌ نخواهد داشت‌. فارس‌ دراصطلاح‌ امروز خود ايرانيان‌ اسم‌ يكي‌ از ايالات‌ جنوبي‌ ايران‌ است‌ كه‌ در زمان‌ هخامنشيان‌ وغيره‌ كانون‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ بوده‌ و به‌ زبانهاي‌ اروپايي‌ با تغيير لفظ اسم‌ مملكت‌ امروزي‌ايران‌ شده‌ است‌. عيبي‌ كه‌ مي‌تواند داشته‌ باشد اين‌ است‌ كه‌ در زبان‌ و ادبيات‌ مشترك‌ يك‌اختلاف‌ بزرگ‌ ايجاد خواهد نمود و نتيجه‌اي‌ كه‌ از آن‌ منظور است‌ درست‌ روشن‌ نيست‌.شايد براي‌ آن‌ باشد كه‌ در افغانستان‌ تصور نموده‌ باشند كه‌ اطلاق‌ كلمه‌ ايران‌ به‌ مملكت‌امروزي‌ ايران‌ سبب‌ آن‌ شود كه‌ انتساب‌ رجال‌ سياسي‌ و ادبي‌ نامي‌ (كه‌ وطن‌ خاص‌ آن‌هاافغانستان‌ و وطن‌ عام‌ آنها ايران‌ كبير بوده‌) به‌ نام‌ ايران‌ از افتخارات‌ خاصه‌ افغانستان‌ بكاهد وتصور شودكه‌ اين‌ مفاخر منحصر ا متعلق‌ به‌ ايران‌ امروز است‌. اين‌ فرض‌ به‌ خطاست‌:نه‌ايراني‌ها چنين‌ ادعائي‌ دارند و نه‌ ديگران‌ چنين‌ تصوري‌ مي‌كنند. هيچ‌ مانعي‌ ندارد كه‌ يك‌اسم‌ خاص‌ داراي‌ يك‌ يا چند معني‌ باشد، مثل‌ اينكه‌ كابل‌ و اصفهان‌ هم‌ اسم‌ شهر است‌ و هم‌اسم‌ ولايت‌ لوگزامبورك‌ و مكزيكو به‌ زبان‌ انگليسي‌ هم‌ نام‌ مملكت‌ است‌ هم‌ نام‌ شهر. حتي‌وقتي‌ گفته‌ مي‌شود (آمريكا) در اصطلاح‌ هم‌ به‌ معني‌ يكي‌ از دول‌ آمريكاست‌ (حكومت‌ دول‌متحده‌ آمريكاي‌ شمالي‌) و هم‌ اسم‌ قاره‌ي‌ آمريكاست‌ كه‌ مشتمل‌ بر آمريكاي‌ شمالي‌ مركزي‌و جنوبي‌ است‌. همين‌ طور اگر كلمه‌ ايران‌ هم‌ دو يا چند معني‌ داشته‌ باشد چه‌ اشكالي‌ دارد؟فرنگي‌ها دولت‌ امروز ايران‌ را از آن‌ جهت‌ به‌ تلفظات‌ مختلف‌ خود (فارس‌) مي‌نامند كه‌ اين‌مملكت‌ را باقيمانده‌ و مهمترين‌ وارث‌ شاهنشاهي‌ پارس‌ قديم‌ كه‌ مشتمل‌ بر ايران‌ وافغانستان‌ هر دو بوده‌ مي‌دانند.

پس‌ اگر مقصود ادباي‌ افغان‌ از استعمال‌ كلمه‌ فارس‌ به‌ جاي‌ ايران‌ اين‌ باشد كه‌ ايران‌بزرگ‌ باستاني‌ غير از ايران‌ كوچك‌ امروزي‌ است‌ با تغيير اسم‌ آن‌ به‌ فارس‌ اين‌ منظور حاصل‌نمي‌شود، زيرا پارس‌ و ايران‌ به‌ طوري‌ كه‌ شرح‌ داده‌ شد در حقيقت‌ يك‌ مفهوم‌ دارد هم‌چنانكه‌ زبان‌ فارسي‌ نيز نه‌ به‌ معني‌ لهجه‌ ايالت‌ فارس‌ و نه‌ به‌ معني‌ لسان‌ مملكت‌ امروزي‌ايران‌ است‌ بلكه‌ مقصود از آن‌ زبان‌ ادبي‌ همه‌ ايراني‌ نژادان‌ از ايراني‌ و افغاني‌ و تاجيك‌ و بلوچ‌و كرد و غيره‌ مي‌باشد، وگرنه‌ همان‌ طور كه‌ شما در افغانستان‌ زبان‌ محلي‌ (پشتو) داريد درايران‌ هم‌ زبانهاي‌ محلي‌ (لري‌)، (كردي‌)، (گيلكي‌)، (مازندراني‌)، (بلوچي‌)، (گبري‌) و غيره‌داريم‌ كه‌ هريك‌ نسبت‌ به‌ زبان‌ ادبي‌ فارسي‌ همان‌ تفاوت‌ را دارد كه‌ (پشتو) نسبت‌ به‌ فارسي‌داراست‌.

با اينكه‌ بهترين‌ ادبيات‌ فارسي‌ پيش‌ از اينكه‌ در پارس‌ يا ايران‌ نوشته‌ شود در افغانستان‌نوشته‌ شده‌ و بعضي‌ از فصيح‌ترين‌ شعراي‌ فارسي‌ زبان‌ آن‌ عصر اهل‌ اين‌ مملكت‌ بوده‌اند هيچ‌به‌ خيال‌ شما نگذشته‌ است‌ كه‌ اسم‌ زبان‌ فارسي‌ را تغيير داده‌ آنرا زبان‌ افغاني‌ بگوئيد، به‌فرض‌ آنكه‌ اگر گفته‌ شود شعراي‌ فارسي‌ زبان‌ تصور رود در ميان‌ آنها افغانستاني‌ نبوده‌اند.

البته‌ اين‌ كار عاقلانه‌اي‌ بوده‌ است‌ و هرگز هم‌ چنين‌ تصوري‌ نخواهد شد. با اينكه‌ اسم‌اين‌ زبان‌ فارسي‌ است‌ شما آن‌ را به‌ حق‌ زبان‌ ادبي‌ خود مي‌دانيد و بسياري‌ از بزرگترين‌گويندگان‌ اين‌ زبان‌ هم‌ همشهريان‌ شما بوده‌اند. به‌ همين‌ دليل‌ هيچ‌ مانعي‌ ندارد كه‌ شماسلطان‌ مسعود و عنصري‌ را كه‌ از اهل‌ افغانستان‌ بوده‌اند شاهنشاه‌ و ملك‌الشعراي‌ ايران‌بدانيد، يعني‌ ايران‌ بزرگي‌ كه‌ مشتمل‌ بر افغانستان‌ و ايران‌ هر دو بوده‌ است‌. تمام‌ اين‌ بزرگان‌داراي‌ دو وطن‌ بوده‌اند:وطن‌ خاص‌:(افغانستان‌) و وطن‌ عام‌:(ايران‌).

من‌ بيش‌ از اين‌ در اين‌ زمينه‌ بسط مقال‌ نمي‌دهم‌ و يقين‌ دارم‌ با تفكر زيادتري‌ راضي‌نخواهيد شد كه‌ بي‌ هيچ‌ فايده‌ و لزوم‌ چنين‌ اختلاف‌ بزرگي‌ در ميانه‌ بيفتد.

* * *

«ايران‌ كبير» : اگر ادباي‌ افغان‌ مي‌خواهند همان‌طور كه‌ وارث‌ تاريخ‌ سياسي‌ و ادبي‌و ساير آثار باقيه‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ باستان‌، افغانستان‌ و ايران‌ امروزي‌هر دو هستند از اينكه‌ نام‌ «ايران‌ » را برادر بزرگ‌تر به‌ ارث‌ برده‌ سوءتفاهمي‌ به‌ تصور انحصاروراثت‌ او در مابقي‌ تركه‌ روي‌ ندهد. به‌ جاي‌ آنكه‌ اسم‌ برادر را تغيير داده‌ (فارس‌) بخوانندشاهنشاهي‌ ايران‌ قديم‌ را كه‌ جامع‌ هر دو مملكت‌ است‌ «ايران‌ كبير » بنامند. وگرنه‌ كجاشايسته‌ است‌ كه‌ ما ابوشكور بلخي‌ را از خود ندانيم‌ يا شما داريوش‌ هخامنشي‌ و نوشيروان‌ساساني‌ را خارجي‌ تصور كنيد، يا هر دو رودكي‌ بخارايي‌ را تركستاني‌ بدانيم‌، يا بر سر فرخي‌سيستاني‌ منازعه‌ كنيم‌؟ (در مجله‌ شريفه‌ اين‌ شاعر را از شعراي‌ افغانستاني‌ شمرده‌ايد.)

خير:ما و شما در تاريخ‌ سياسي‌ و ادبي‌ تا زمان‌ انقراض‌ سلطنت‌ نادرشاه‌ افشار شريك‌هستيم‌ اعم‌ از اينكه‌ مردان‌ سياسي‌ و ادبي‌ در اينطرف‌ جبال‌ خراسان‌ زيسته‌اند يا آن‌ طرف‌،نبايد دوگانگي‌ قائل‌ شده‌ يا تاريخ‌ سياسي‌ و ادبي‌ به‌ اسم‌ فارس‌ و يك‌ تاريخ‌ سياسي‌ و ادبي‌ به‌نام‌ افغانستان‌ تدوين‌ نماييم‌. امپراتوري‌ هخامنشي‌ و ساساني‌ كه‌ شاهنشاهان‌ آن‌ پارسيان‌بودند يا شاهنشاهي‌ محمود غزنوي‌ كه‌ مقر او افغانستان‌ بود هر سه‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ كبيراست‌. اگر اشرف‌ و محمود از افغانستان‌ به‌ اصفهان‌ آمده‌ سلسله‌ سلاطين‌ صفوي‌ را منقرض‌كردند يا اگر نادرشاه‌ اصفهان‌ را از افغانها تخليه‌ كرد و قندهار را گرفت‌ اينها را بايد از قبيل‌جنگ‌هاي‌ داخلي‌ در ايران‌ كبير دانست‌. وقتي‌ معتقد شديم‌ كه‌ همه‌ اين‌ اشخاص‌ از بزرگ‌ وكوچك‌ متعلق‌ به‌ ايران‌ كبير هستند ديگر لازم‌ نخواهد بود كه‌ مثلا مجله‌ كابل‌ منوچهري‌دامغاني‌ را با اينكه‌ به‌ شهادت‌ اين‌ شعر:

سوي‌ تاج‌ عمرانيان‌ هم‌ بدين‌ سان‌ بيامد منوچهري‌ دامغاني‌

او خود را دامغاني‌ مي‌داند (منوچهري‌ بلخي‌) بنگارد (صفحه‌ 21 شماره‌ 18 سال‌ دوم‌كابل‌)، يا سيد جمال‌ الدين‌ اسدآبادي‌ را با اينكه‌ مدتي‌ از فوت‌ او نگذشته‌ و اقوام‌ خيلي‌نزديك‌ او (خانواده‌ جمالي‌) در اسدآباد (همدان‌) مقيمند افغاني‌ بنويسند، يا فلان‌ مجله‌ايراني‌ بخواهد از افتخارات‌ خاصه‌ افغانستان‌ چيزي‌ به‌ نفع‌ اختصاصي‌ ايران‌ بكاهد.

 

«پان‌ ايرانيسم‌ »يااتحادايرانيان :  در دنيا بعضي‌ اصطلاحات‌ سياسي‌ است‌ كه‌ مفهومهاي‌

مختلف‌ و معاني‌ خاص‌ دارد. مثلا «پان‌ اسلاميسم‌ » يعني‌اتحاد اسلام‌، «پان‌ ژرمانيسم‌ » (اتحاد آلمانها)، «پان‌ تورانيسم‌ » (اتحاد تورانيان‌)، «پان‌آمريكانيسم‌ » (اتحاد امريكائيان‌)، «پان‌ اسلاويسم‌ » (اتحاد اسلاوها)، «پان‌ عربيسم‌ » (اتحاداعراب‌) و غيره‌ هريك‌ معناي‌ مخصوص‌ به‌ خود دارد كه‌ در موارد ديگر صدق‌ نمي‌كند. «پان‌ايرانيسم‌ » يا اتحاد ايرانيان‌ هم‌ به‌ عقيده‌ من‌ يك‌ معني‌ خاص‌ دارد. همه‌ بالاخره‌ يك‌ جهت‌مشترك‌ دارد و آن‌ لزوم‌ اتحاد است‌:گاهي‌ اتحاد مذهبي‌، وقتي‌ اتحاد سياسي‌، زماني‌ اتحادنژادي‌ و قس‌ عليهذا. مقصود آنكه‌ هميشه‌ و در همه‌ جا منظور از اين‌ «اتحادها » يا «پان‌ها » درتحت‌ يك‌ حكومت‌ و يك‌ اداره‌ سياسي‌ قرار دادن‌ دولتها و ملتهاي‌ مختلف‌ نيست‌. مثلا وقتي‌گفته‌ شود «پان‌ آمريكانيسم‌ » مقصود اتحاد كليه‌ ملل‌ و دول‌ آمريكاست‌ در برابر نفوذاقتصادي‌ يا سياسي‌ غيرآمريكائي‌ و اين‌ فكر دنباله‌ عقيده‌ (منروئه‌) Monroeمعروف‌ است‌ كه‌گفت‌ «آمريكا مال‌ آمريكائيها مي‌باشد » والا «اتحاد آمريكائيان‌ » به‌ معني‌ يكي‌ شدن‌ ملتهاي‌دول‌ مختلف‌ آمريكا قابل‌ قبول‌ نيست‌، زيرا در دو قاره‌ آمريكا ملل‌ از نژاد و طوايف‌ و مذاهب‌ وزبانها و عادات‌ و اخلاق‌ گوناگون‌ (انگلوساكسن‌، ژرمن‌، اسپانيول‌، پرتقالي‌ و غيره‌) وجود دارد،يا از «اتحاد اسلاوها » كه‌ عبارت‌ از:روسها، لهستانيها، چكها، اسلواكها، بلغارها، صربها، كرواتها،اسلونها و غيره‌ هستند و اكنون‌ تشكيل‌ پنج‌ شش‌ دولت‌ مستقل‌ با سياستهاي‌ مختلف‌مي‌دهند مقصود وحدت‌ سياسي‌ و در تحت‌ يك‌ حكومت‌ قرار گرفتن‌ آن‌ها نيست‌ كه‌غيرمنطقي‌ و غيرعملي‌ است‌. همچنين‌ مقصود از «پان‌ اسلاميسم‌ » يكي‌ شدن‌ عالم‌ اسلام‌ ازلحاظ تشكيلات‌ سياسي‌ نمي‌باشد. زيرا مسلمانان‌ عالم‌ عبارت‌ از ملل‌ مختلف‌ و مركب‌ ازنژادها و داراي‌ السنه‌ گوناگون‌ هستند:عرب‌، ايراني‌، افغان‌، ترك‌، مصري‌ و غيره‌... خلاصه‌،نتيجه‌ از اين‌ مقدمات‌ آن‌كه‌ وقتي‌ من‌ خود را طرفدار «پان‌ ايرانيسم‌ » معرفي‌ مي‌كنم‌ منظوراتحاد كليه‌ ايراني‌ نژادان‌ (فارسها، افغانها، آذري‌ها، كردها، بلوچها، تاتها، تاجيكها، پارسي‌ها وغيره‌) است‌ براي‌ حفظ عظمت‌ و احترام‌ تاريخ‌ چند هزار ساله‌ مشترك‌ و زبان‌ ادبي‌ و ادبيات‌مشترك‌ و براي‌ اشتراك‌ مساعي‌ در برابر خطرهاي‌ نژادهاي‌ توراني‌ و سامي‌ و غيره‌ كه‌ ازاطراف‌ تهديد مي‌كنند، يعني‌ همه‌ «ايراني‌ » نژادان‌ بايد بدانيم‌ كه‌ كمابيش‌ مواجهيم‌ با خطرزرد، ما مستقيم ا از طرف‌ مغرب‌ و شما از جانب‌ شمال‌، بعضي‌ هم‌ تا نيمه‌ در اين‌ سيلاب‌هولناك‌ فرو رفته‌ايم‌. شما شايد امروز به‌ اندازه‌ ما احساس‌ خطر نمي‌كنيد، يعني‌ فعاليت‌دشمن‌ در جناحي‌ كه‌ شما واقعيد كمتر مي‌باشد. ليكن‌ البته‌ نبايد غافل‌ شويد، زيرا خطرنژادي‌ شما از طرف‌ شمال‌ چون‌ آتش‌ پنهان‌ در زير خاكستر است‌. اگر به‌ تاريخ‌ مراجعه‌ كنيدهميشه‌ از همان‌ جانب‌ بوده‌ است‌ كه‌ توراني‌ها و مغول‌ها سرازير شده‌ آسياي‌ وسطي‌ را به‌آتش‌ و خون‌ كشيده‌اند. به‌ علاوه‌ وقتي‌ شما و ما دانستيم‌ كه‌ در نژاد و زبان‌ و تاريخ‌ و ادبيات‌شريك‌ هستيم‌ اين‌ چهار چيز مشترك‌ ما را دشمن‌ در هر كجا مورد تعرض‌ قرار دهد ولو درممالك‌ بيگانه‌ چنان‌ است‌ كه‌ مستقيم ا به‌ ما حمله‌ كرده‌ باشد. مگر وقتي‌ عثماني‌ها مي‌گويندمولوي‌ يا سلطان‌ محمود غزنوي‌ ترك‌ بوده‌اند شما و ما هر دو به‌ يك‌ اندازه‌ متعجب‌نمي‌شويم‌؟

پس‌ كاملا روشن‌ است‌ كه‌ ما و شما هر دو منافع‌ مشترك‌ حياتي‌ داريم‌ كه‌ براي‌ حفظ آنهامساعي‌ مشترك‌ لازم‌ است‌ و اين‌ لزوم‌ اشتراك‌ مساعي‌ است‌ كه‌ من‌ آن‌ را «پان‌ ايرانيسم‌»مي‌نامم‌. نبايد تصور برود كه‌ با اين‌ عنوان‌ اين‌ عقيده‌ را دارم‌ كه‌ تمام‌ طوايف‌ «ايراني‌ » نژاد بايدتشكيل‌ يك‌ وحدت‌ سياسي‌ يك‌ دولت‌ بدهند. نه‌، اين‌ عقيده‌ را در سايه‌ دو دولت‌ هم‌مي‌توان‌ داشت‌ و فارس‌ و افغان‌، كرد و لر، كابلي‌ و هراتي‌، تات‌ و تاجيك‌، گيلك‌ و بلوچ‌، آذري‌و مازندراني‌ همه‌ مي‌توانند به‌ يك‌ اندازه‌ داراي‌ اين‌ عقيده‌ باشند. قدر مشترك‌ وحدت‌ مايگانگي‌ نژاد، وحدت‌ تاريخ‌ سياسي‌ و ادبي‌ و اشتراك‌ در احساسات‌ و آمال‌ آينده‌ است‌ كه‌ اين‌چند عامل‌ از اهم‌ عوامل‌ وحدت‌ ملل‌ بزرگ‌ است‌. از تمام‌ عوامل‌، عامل‌ كم‌ اهميت‌تر عامل‌سياسي‌ و جغرافيائي‌ است‌، يعني‌ ولو اينكه‌ يك‌ ناحيه‌ جغرافيائي‌ بزرگ‌ مانند فلات‌ ايران‌ به‌چند قسمت‌ سياسي‌ تقسيم‌ شده‌ يا افراد يك‌ ملت‌ قديم‌ مثل‌ بني‌اسرائيل‌ به‌ قسمت‌هاي‌مختلف‌ عالم‌ پراكنده‌ باشند هيچ‌ يك‌ از اينها تأثيري‌ در مليت‌ و وحدت‌ آمال‌ ملي‌ ندارند.يهودي‌ها هر كجاي‌ عالم‌ پراكنده‌ باشند در حقيقت‌ تشكيل‌ يك‌ ملت‌ و يك‌ مليت‌ مي‌دهندولو تابع‌ دولتهاي‌ مختلف‌ باشند و وقتي‌ حزب‌ «سينيسم‌ » ايجاد مي‌شود در همه‌ جاي‌ دنياشعبه‌ دارد و غير از جهود كسي‌ «سينيست‌ » نمي‌شود. يا همان‌ وقت‌ كه‌ لهستان‌ استقلال‌نداشت‌ و لهستاني‌ها تابع‌ روس‌ و آلمان‌ و اطريش‌ بودند معهذا ملت‌ لهستان‌ و مليت‌لهستاني‌ وجود داشت‌، يا وقتي‌ صحبت‌ از «پان‌ ژرمانيسم‌ » به‌ ميان‌ مي‌آيد اطريشي‌ها هم‌ بااينكه‌ جمهوري‌ مستقلي‌ دارند با آلمان‌ها هم‌ آواز مي‌شوند.

ايراني‌ها نيز پارسيان‌ هند را با اينكه‌ هزار سال‌ است‌ از اين‌ مملكت‌ مهاجرت‌ كرده‌ زبان‌باستاني‌ خود را از دست‌ داده‌ و تابع‌ دولتي‌ ديگر هستند ايراني‌ دانسته‌ و آن‌ها نيز در آمال‌ملي‌ ايران‌ شركت‌ دارند و آنها خود را ايراني‌ مي‌دانند... مقصود آنكه‌ در حقيقت‌ ملت‌ غير ازدولت‌ و مليت‌ سواي‌ تابعيت‌ است‌. ايراني‌ نژادان‌ هم‌ يك‌ ملت‌ و يك‌ ملت‌اند، هرچند هراتي‌ وكابلي‌ تابع‌ افغان‌، اصفهاني‌ و خراسان‌ تابع‌ ايران‌، كرد عثماني‌ تابع‌ ترك‌، پارسي‌ و بلوچ‌ تابع‌انگليس‌، تات‌ و تاجيك‌ تابع‌ روس‌ و عجم‌ بين‌النهرين‌ تابع‌ عرب‌ باشد. وحدت‌ ايراني‌ آن‌ طوركه‌ شرح‌ داده‌ شد مستلزم‌ آن‌ نيست‌ كه‌ اين‌ طوايف‌ متفرق‌ از تابعيت‌هاي‌ مختلف‌ به‌ يك‌تابعيت‌ درآيند يا به‌ لفظ ديگر تشكيل‌ يك‌ دولت‌ بدهند، چه‌ وحدتي‌ كه‌ منظور است‌ علي‌رغم‌ اختلاف‌ تابعيت‌ حاصل‌ مي‌باشد و هرچند از لحاظ جغرافيايي‌ گرد يك‌ كانون‌ ملي‌ جمع‌نيستيم‌ ولي‌ چون‌ بدل‌ خود مي‌نگريم‌ آتش‌ مهر و محبت‌ در آن‌ مي‌سوزد و از فراز اين‌ سطح‌خاكي‌ در پرتو تابش‌ آن‌ يك‌ ديگر را مشاهده‌ مي‌كنيم‌.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 مقاله شادروان دكترمحمودافشار- مجله آينده- نمره مسلسل 32- جلدسوم-شماره 8 –سال 1324 خورشيدي

قلمرو زبان‌ فارسي‌

افغانستان‌ ـ ايران‌ ـ تاجيكستان‌

 

افغانستان‌ برادر عزيز ايران‌ است‌

هر مرد سياسي‌ «ايده‌آل‌ » يا آرزوهائي‌ دارد. يكي‌ از مهمترين‌ آرزوهاي‌ سياسي‌ من‌ هم‌پس‌ از حفظ تماميت‌ ايران‌ مستقل‌ امروز اين‌ است‌ كه‌ در قلمرو زبان‌ فارسي‌ هميشه‌ يگانگي‌و حسن‌ تفاهم‌ حكم‌ فرما باشد. قلمرو زبان‌ فارسي‌ كجاست‌ و خود زبان‌ فارسي‌ چيست‌ كه‌ من‌اين‌ قدر دلباخته‌ اين‌ و پاي‌ بند آنم‌؟...

بيست‌ و چند سال‌ پيش‌ كه‌ با كشتي‌ از اروپا به‌ ايران‌ مي‌آمدم‌ يك‌ نفر تاجيك‌ اهل‌ماوراءالنهر با من‌ هم‌ سفر شد. همين‌ كه‌ لب‌ به‌ سخن‌ گشود و دانستم‌ پارسي‌ گوي‌ است‌ سفردراز دريا را كوتاه‌ گرفتم‌ و حقيقت ا لذتي‌ كه‌ از مصاحبت‌ او بردم‌ فراموش‌ نشدني‌ است‌. مثل‌اين‌ كه‌ در زمان‌ سامانيان‌ مي‌زيستم‌ و با يكي‌ از فرزندان‌ رودكي‌ مكالمه‌ مي‌كردم‌ و اشعار نغزآن‌ شاعر فصيح‌ را با لهجه‌ بخارائي‌ مي‌شنيدم‌ كه‌ مي‌فرمود:

بوي‌ جوي‌ موليان‌ آيد همي     ‌    ياد يار مهربان‌آيد همي‌

ريگ‌ آموي‌ و درشتيهاي‌ آن‌              زير پايم‌ پرنيان‌آيد همي‌

آب‌ جيحون‌ با همه‌ پهناوري           خنك‌ ماراتاميان‌آيد همي‌

اي‌ بخارا شاد باش‌ وديرزي‌                 شاه‌سويت‌ ميهمان‌آيدهمي‌

شاه‌ سرواست‌ وبخارابوستان‌                سرو سوي‌ بوستان‌آيد همي‌

شاه‌ ماه‌است‌ و بخارا آسمان     ماه‌ سوي‌ آسمان‌  آيد همي‌

هم‌ چنين‌ وقتي‌ سعادت‌ ملاقات‌ يك‌ نفر برادر افغاني‌ مرا دست‌ مي‌دهد گذشته‌ي‌ پرافتخار و با عظمت‌ دربار محمود سبكتگين‌ در غزنه‌ در نظرم‌ مي‌آيد... ملك‌ الشعرا عنصري‌ رامي‌بينم‌ كه‌ سر صف‌ شاعران‌ در جلو بارگاه‌ يمين‌ الدوله‌ ايستاده‌ اين‌ اشعار آبدار را مي‌خواند:

چنين‌ نمايد شمشير خسروان‌ آثار              چنين‌ كنند بزرگان‌چوكردبايدكار

چو مرد بر هنرخويش‌ ايمني‌دارد             رود بديده‌ دشمن‌ بجستن‌ پيكار

نه‌رهنماي‌به‌كارآيدش‌ نه‌اخترگر          نه‌فال‌ گيربه‌كارآيدش‌ نه‌كارگزار

رودچنان‌كه‌خداوندشرق‌رفت‌ برزم     ‌ زمانه‌گشت‌ مرااورادليل‌وايزديار

حس‌ مي‌كنم‌ كه‌ ما با افغان‌ها و تاجيك‌ها هميشه‌ از يك‌ اصل‌ و نسب‌ و داراي‌ يك‌ زبان‌ وتاريخ‌ و ادبيات‌ مشترك‌ بوده‌ و مهمترين‌ چيزي‌ كه‌ ما را تاكنون‌ به‌ يك‌ رشته‌ يگانگي‌ استوارداشته‌ است‌ همانا زبان‌ فارسي‌ كه‌ شيرين‌ترين‌ زبان‌هاي‌ جهان‌ مي‌باشد.

من‌ اگر «امپراطوري‌ » ايران‌ امروز را در دو شماره‌ گذشته‌ از لحاظ لفظ مورد گفتگو قراردادم‌ و بي‌مورد دانستم‌، اكنون‌ مي‌خواهم‌ از جهت‌ سياست‌ هم‌ مخالفت‌ خود را صراحت ا با آن‌اظهار كنم‌، به‌ اين‌ معني‌ كه‌ معتقدم‌ بايد از دل‌هاي‌ خود اين‌ هوس‌ و آرزو را، به‌ فرض‌ اينكه‌وجود داشته‌ باشد، بيرون‌ كنيم‌ كه‌ باز حكومت‌ ايران‌ چنان‌ شاهنشاهي‌ را ايجاد كند كه‌ ايران‌و افغانستان‌ و هندوستان‌ و تركستان‌ و قفقاز و آسياي‌ صغير و عراق‌ و غيره‌ را فرض ا شامل‌باشد، زيرا به‌ عقيده‌ من‌ اين‌ آرزوي‌ سياسي‌ هوسي‌ است‌ كه‌ ديگر با مقتضيات‌ زمان‌ وفق‌نمي‌دهد. اين‌ نوع‌ هوس‌ همان‌ تركان‌ بوالهوس‌ را بس‌ است‌ كه‌ از مرز اروپا تا سر حد چين‌ راجولان‌ گاه‌ اوهام‌ سياسي‌ ماليخوليائي‌ خود قرار داده‌، افكار خام‌ را در سر خود مي‌پزند وبدون‌ اينكه‌ به‌ نتيجه‌اي‌ برسند همسايگان‌ خود را مي‌آزارند...

اما من‌ به‌ يك‌ امپراطوري‌ ديگر علاقه‌ دارم‌ و آن‌ «امپراطوري‌ ادبي‌ » يعني‌ «قلمرو زبان‌ ياادبيات‌ فارسي‌ » است‌ كه‌ شامل‌ افغانستان‌ و تاجيكستان‌ و ايران‌ و بلوچستان‌ و كردستان‌مي‌باشد ـ كه‌ بعضي‌ از آنها ادبيات‌ با عظمت‌ كم‌ نظير فارسي‌ را در قرون‌ متماديه‌ مشترك ابوجود آورده‌ ـ ادبياتي‌ كه‌ فقط اشتراك‌ مساعي‌ آنها توانسته‌ است‌ آن‌ را بدين‌ زيبائي‌ بيارايد ـاشتراك‌ مساعي‌ كه‌ بايد پايدار بماند تا بتواند چنين‌ آثار بزرگ‌ و جاويداني‌ را حفظ كند و بازبوجود آورد. سران‌ و تاجداران‌ و صاحب‌ منصبان‌ اين‌ «آمپير » Empireنويسندگان‌ و شعرا ودانشمندان‌ و كليه‌ زبان‌ آوران‌ اين‌ لسان‌ شيرين‌ بيان‌ از اقوام‌ و طوايف‌ گوناگونند كه‌ هريك‌ بالهجه‌ يا لحن‌ با نمك‌ محلي‌ خود سخن‌ مي‌كويند يا شعر مي‌سرايند و مي‌خوانند. قرن‌ هاست‌در مجالس‌ بزم‌ بساز و آوازان‌، «پاي‌ كوبان‌ » و در ميدانهاي‌ رزم‌، كين‌ جويانه‌، از دوست‌ ودشمن‌ كام‌ گرفته‌اند. اين‌ زبان‌ ديگر شهرستان‌ يا كشور خاص‌ يا وطن‌ مخصوص‌ كسي‌ نيست‌كه‌ ايجاد اختلاف‌ كند... اگر وطني‌ نيست‌، نوعي‌ از وطن‌ است‌، زيرا هريك‌ از ما چون‌ وطن‌خود آن‌ را دوست‌ مي‌داريم‌...

«اين‌وطن مصروعراق‌وشام‌نيست‌         اين‌وطن شهريست‌كورانام‌نيست‌»

چرا، نام‌ هم‌ دارد و چه‌ زيبا اسمي‌

« قلمرو زبان‌ فارسي‌» نام‌ اين‌ «وطن‌ » مشترك‌ عمومي‌ تمام‌ فارسي‌ گويان‌ است‌...

« قلمرو زبان‌ فارسي‌» اسم‌ اين‌ «امپراطوري‌ ادبي‌ » با عظمت‌ است‌.

« قلمرو زبان‌ فارسي‌» عنوان‌ اين‌ «جامعه‌ اخلاقي‌ » مشترك‌ ما مي‌باشد.

همه‌ ما به‌ يك‌ نسبت‌ به‌ آن‌ افتخار مي‌كنيم‌. عنصري‌ و سنايي‌، فردوسي‌ و سعدي‌ يارودكي‌ و معزي‌، به‌ همه‌ ما تعلق‌ دارند و به‌ يك‌ اندازه‌ از اشعار آبدار آنان‌ بهره‌ مي‌بريم‌. درايران‌ قصائد غراي‌ عنصري‌ را كمتر نمي‌خوانند چون‌ سر آينده‌ افغانست‌، يا در افغانستان‌ ازغزليات‌ فصيح‌ سعدي‌ كمتر لذت‌ نمي‌برند چون‌ گوينده‌ ايراني‌ مي‌باشد.

* * *

 

پان‌ ايرانيزم‌: پان ايرانيزم هم‌ كه‌ من‌ از طرفداران‌ جدي‌ و مبتكر آن‌معرفي‌ شده‌ام‌ و حقيقت‌ هم‌ دارد چنان‌ كه‌ در جاي‌ ديگر نيزشرح‌ داده‌ام‌ چيزي‌ ديگري‌ جز همين‌ نيست‌. من‌ از لفظ «پان‌ ايرانيزم‌ » مفهوم‌ و مطلوب‌سياسي‌ را بدان‌ گونه‌ كه‌ تركان‌ از «پان‌ تورانيزم‌ » يا «پان‌ توركيزم‌ » مي‌طلبند نمي‌خواهم‌. «پان‌ايرانيزم‌ » در نظر من‌ بايد «ايده‌آل‌ » يا هدف‌ اشتراك‌ مساعي‌ تمام‌ ساكنين‌ قلمرو زبان‌ فارسي‌باشد، در حفظ زبان‌ و ادبيات‌ مشترك‌ باستاني‌ و احياء آن‌ در بخشهايي‌ كه‌ امروز مرده‌ است‌وايجاد انواع‌ جديد همان‌ ادبيات‌ تا به‌ حكم‌ تجدد و تازه‌ شدن‌ محكوم‌ به‌ زوال‌ نگردد. من‌ از«پان‌ ايرانيزم‌ » منظورم‌ آن‌ است‌ كه‌ ملل‌ و اقوامي‌ كه‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ سخن‌ مي‌گويند يامي‌گفته‌اند و ساختمان‌ بزرگ‌ ادبيات‌ فارسي‌ را به‌ مشاركت‌ يك‌ ديگر برپاساخته‌ و بازاستعداد آن‌ را دارند كه‌ بزرگتر كنند از هم‌ پراكنده‌ يا نسبت‌ به‌ هم‌ بيگانه‌ نشوند، بلكه‌ دست‌ به‌دست‌ هم‌ داده‌ اين‌ بناء بزرگ‌ تاريخ‌ را عظيم‌تر و بلندتر و زيباتر برآورند، بنايي‌ كه‌ يك‌ تن‌ ازسازندگان‌ آن‌، فردوسي‌ طوسي‌، در هزار سال‌ پيش‌ درباره‌ يكي‌ از كاخهاي‌ آن‌، شاهنامه‌،گفته‌ است‌:

بناهاي‌آبادگرددخراب‌                           زباران‌ و از تابش‌ آفتاب‌

پي‌افكندم‌ازنظم‌كاخي‌بلند                  كه‌ازبادوباران‌نيابدگزند

برين ‌نامه‌برسالهابگذر                         بخواندهرآنكس‌ كه‌داردخرد

و سعدي‌ گلكار زبردست‌ ديگر درباره‌ گلستان‌ ادبي‌ كه‌ خود به‌ بار آورده‌ فرمايد:

بچه‌كارآيدت‌ زگل ‌طبقي‌         ازگلستان‌ من‌ ببر ورقي‌

گل‌ همين‌ پنج‌روزوشش‌ باشد                      وين‌گلستان‌هميشه‌خوش‌ باشد

خلاصه‌، مقصود من‌ از «ايده‌آل‌ پان‌ ايرانيزم‌»، يا پاسباني‌ قلمرو زبان‌ فارسي‌، يا هر عنوان‌ديگري‌ شما مي‌خواهيد بگذاريد، خلاصه‌ اين‌ است‌ كه‌ كليه‌ مردمي‌ كه‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ سخن‌گفته‌ يا مي‌گويند، به‌ زبانها با لهجه‌هائي‌ ديگر پيوستگي‌ دارند ولي‌ زبان‌ كتبي‌ يا ادبي‌ آنهافارسي‌ است‌ (مانند آذربايجان‌ كه‌ هم‌ اكنون‌ به‌ تركي‌ صحبت‌ مي‌نمايند و به‌ فارسي‌ شعرمي‌گويند و نگارش‌ مي‌كنند) با ما گرد اين‌ كانون‌ بزرگ‌ ادبي‌ و تاريخي‌ جمع‌ باشيم‌ و كساني‌كه‌ مي‌خواهند هر روز به‌ عنواني‌ ما را اخلاق ا از هم‌ پراكنده‌ كنند از خود برانيم‌. من‌ اگر ازكردستان‌ يا بلوچستان‌ اسم‌ بردم‌ ولي‌ از لرستان‌ يا مازندران‌ و گيلان‌ ياد نكردم‌ با اينكه‌ ازجهات‌ منظوره‌ تفاوتي‌ ندارند به‌ علت‌ اين‌ است‌ كه‌ در خارج‌ از حدود فعلي‌ ايران‌ و افغانستان‌كردستان‌ و بلوچستاني‌ وجود دارد كه‌ در قلمرو زبان‌ ادبي‌ فارسي‌ داخل‌ است‌.

البته‌ استعمال‌ كلمه‌ ايران‌ در «پان‌ ايرانيزم‌ » به‌ معني‌ اعم‌ (ايران‌) است‌ مثل‌ (فلات‌ايران‌) كه‌ عملا و اصطلاح ا شامل‌ ايران‌ و افغانستان‌ و بلوچستان‌ مي‌باشد. همچنين‌شاهنشاهي‌ (ايران‌) در عصر غزنوي‌ كه‌ مسلم ا جنبه‌ خاص‌ افغاني‌ آن‌ غلبه‌ داشته‌ زيرا هم‌شاهنشاه‌ آن‌ متولد افغانستان‌ بوده‌، هم‌ مركز دولت‌ آن‌ شهر غزنه‌ در افغانستان‌ و هم‌ ملك‌الشعراء دربار عنصري‌ از اهل‌ بلخ‌ و هم‌ مسلم ا بسياري‌ از رجال‌ سياسي‌ و سرداران‌ ومخصوصا سپاهيان‌ كه‌ به‌ هندوستان‌ تاخت‌ و تاز مي‌كرده‌ به‌ واسطه‌ قرب‌ جوار از اهل‌افغانستان‌ بوده‌اند، ولي‌ معهذا دولت‌ او به‌ نام‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ شناخته‌ و ناميده‌ شده‌، زيرادر آن‌ وقت‌ سرتاسر اين‌ ممالك‌ در برابر (توران‌) يا (هندوستان‌) يا (روم‌) يا (يونان‌) يا (چين‌)يا بالاخره‌ (عرب‌) (امپراطوري‌ ايران‌) نام‌ داشته‌ است‌. چنانكه‌ عنصري‌ بلخي‌ درباره‌ سلطان‌محمود غزنوي‌ گويد:

ورازهياطله‌گويم‌عجب‌ فروماني‌              كه‌شاه‌ايران‌آن‌جاچگونه‌كردسفر

هم‌ چنانكه‌ فارسي‌ نيز منسوب‌ به‌ نام‌ يك‌ ايالت‌ ايران‌ است‌ كه‌ سابق ا (استخر) يا(پرسپوليس‌) و اكنون‌ شيراز مركز آنست‌ و امروز اسم‌ عمومي‌ زبان‌ ما شده‌ است‌. همان‌ سان‌كه‌ زبان‌ انگليسي‌ نيز زبان‌ مشترك‌ انگليس‌ها و آمريكائيان‌ است‌، يا فرانسه‌ لسان‌ فرانسويان‌ وبلژيكيها مي‌باشد. همان‌ گونه‌ كه‌ لفظ انگليس‌ در يكي‌ از اركان‌ مهم‌ مشترك‌ انگليس‌ و آمريكااحساسات‌ (من‌ و ما) را در آمريكايي‌ها تحريك‌ نمي‌كند همين‌ طور هم‌ لفظ ايران‌ در كلمه‌ «پان‌ ايرانيزم‌ » به‌ معني‌ عامي‌ كه‌ اين‌ لفظ دارد نبايد سوء تعبير شود. اصلا كلمه‌ي‌ «پان‌ايرانيزم‌ » با مقصود كلي‌ و عامي‌ كه‌ دارد نمي‌تواند معني‌ خاص‌ داشته‌ باشد. وصف‌ «پان‌ايرانيزم‌ » به‌ عقيده‌ نگارنده‌ كه‌ بكار برنده‌ و مفسر آن‌ شده‌ام‌ نبايد از معنايي‌ كه‌ براي‌ آن‌ در نظرگرفته‌ شده‌ تجاوز كند و آن‌ عبارت‌ از اراده‌ مشترك‌ تزلزل‌ناپذير همه‌ ملل‌ و مردمي‌مي‌باشدكه‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ با لهجه‌هاي‌ آن‌ تكلم‌ مي‌كرده‌ يا اكنون‌ سخن‌ مي‌گويند و تاريخ‌ادبي‌ و همچنين‌ تاريخ‌ سياسي‌ مشتركي‌ بوجود آورده‌ و چه‌ بسا كه‌ در ميدانهاي‌ رزم‌ بازو به‌بازوي‌ هم‌ جنگ‌ كرده‌، فتح‌ نموده‌، شكست‌ خورده‌ يا افتخاراتي‌ بدست‌ آورده‌اند...

* * *

 

زبان پشتووفارسي: در افغانستان‌عقيده‌اي‌ قوت‌ گرفته‌ كه‌ زبان‌ محلي‌ پشتورارايج‌ كنند. اين‌ كار به‌ گمان‌ نگارنده‌ به‌ ضرر آن‌ كشور تمام‌مي‌شود، زيرا به‌ فرض‌ آن‌ كه‌ روزي‌ اين‌ لسان‌ جاي‌ زبان‌فارسي‌ را در آن‌ جا بگيرد به‌ طوريكه‌ ديگر آن‌ جا كسي‌ فارسي‌ نداند افغان‌ها از استفاده‌مستقيم‌ ديوان‌ها و كتب‌ شعرا و علماي‌ بزرگ‌ خود مانند سنايي‌ و ابوعلي‌ سينا محروم‌خواهند ماند، به‌ اين‌ معني‌ كه‌ يا بايد آن‌ كتب‌ را به‌ زبان‌ پشتو ترجمه‌ كنند يا زبان‌ فارسي‌ رامانند يك‌ لسان‌ خارجي‌ در مدرسه‌ بياموزند تا بتوانند از كتب‌ بزرگان‌ و پدران‌ خود استفاده‌كنند€ به‌ اين‌ مي‌ماند كه‌ كسي‌ ملك‌ طلق‌ اجدادي‌ و باغ‌ و بوستان‌ خود را به‌ اغواي‌ دشمنان‌دوست‌ نما خراب‌ يا رها كند و پس‌ از آن‌ پشت‌ در همان‌ بوستان‌ و باغ‌ به‌ تمناي‌ ميوه‌ و گل‌بدريوزه‌ برود€اگر چنين‌ منظوري‌ نيست‌ صرف‌ همتي‌ كه‌ براي‌ پشتو مي‌شود بيهوده‌ است‌.

آن‌ چه‌ مرا از سالهاي‌ پيش‌ در خاطر مانده‌، اگر حافظه‌ خطا نكند، آقاي‌ محمود طرزي‌مدير سابق‌ روزنامه‌ سراج‌ الاخبار افغانستان‌، پدر زن‌ امير امان‌ الله‌ خان‌ كه‌ در زمان‌ وي‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ نيز رسيد، و خود و ملكه‌ ثريا دختر وي‌ از تربيت‌ شدگان‌ عثماني‌ بودند،موضوع‌ زبان‌ پشتو را در افغانستان‌ به‌ ميان‌ آورد. ولي‌ از جزئيات‌ امر چيزي‌ به‌ ياد ندارم‌...

در هر حال‌ من‌ معتقدم‌ بايد در تمام‌ قلمرو زبان‌ فارسي‌ جمعيتهايي‌ تشكيل‌ شود كه‌زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ را از هر پيش‌ آمد ناگواري‌ حمايت‌ نمايد. منتظريم‌ به‌ بينيم‌ ادبا و شعراو برادران‌ و هم‌ زبانان‌ افغاني‌ ما تا چه‌ اندازه‌ با اين‌ عقايد و افكار موافقت‌ دارند. اگر شعراءايران‌ و افغان‌ قصائدي‌ هم‌ در موضوع‌ فوق‌ بسازند به‌ جا خواهد بود.

 

كردي‌وفارسي: كردي هم‌ مانند لري‌ و پشتو و گيلكي‌ يكي‌ از زبانهاي‌ فرعي‌و تابع‌ فارسي‌ است‌. تنها فرقي‌ كه‌ از لحاظ سياسي‌ مي‌توانندبا لري‌، زبان‌ همسايه‌ خود، داشته‌ باشد اين‌ است‌ كه‌ چون‌ قسمتي‌ از نواحي‌ كردنشين‌ درخاك‌ تركيه‌ و عراق‌ عرب‌ است‌ در خارج‌ از حدود ايران‌ كنوني‌ نيز تكلم‌ مي‌شود. سال‌ هاست‌كه‌ به‌ همين‌ جهت‌ موضوع‌ كردستان‌ عنواني‌ پيدا كرده‌ و مسئله‌ كرد موضوعي‌ شده‌ است‌. ولي‌آيا حقيقت ا همانطور كه‌ مثلا يك‌ «مسئله‌ لهستان‌ » عنواني‌ دارد «مسئله‌ كردستاني‌ » هم‌سياست ا بايد وجود داشته‌ باشد و بالنتيجه‌ زبان‌ كردي‌ هم‌ بايد رسمي‌ بشود؟ ـ البته‌ خير€ زيرانواحي‌ كردنشين‌ كه‌ ميان‌ ايران‌ و عراق‌ و تركيه‌ تقسيم‌ شده‌ جزء مهم‌ «مدي‌ » قديم‌ كه‌ ازحصه‌ها و هسته‌هاي‌ اصلي‌ ايران‌ است‌ مي‌باشد. لسان‌ كردي‌ هم‌ شعبه‌اي‌ از زبان‌ فارسي‌است‌ و با دو زبان‌ ديگر همسايه‌ خود عربي‌ و تركي‌ به‌ كلي‌ از سه‌ ريشه‌ هستند. گرچه‌ از لحاظ

تاريخي‌ تمام‌ كردستان‌ جزء ايران‌ است‌ و اگر «ايردانتيسمي‌2irrإdantisme » نسبت‌ به‌كردستان‌ بايد وجود داشته‌ باشد «ايردانتيسم‌ » ايراني‌ است‌، ولي‌ همان‌طور كه‌ در بالا گفتيم‌ما نسبت‌ به‌ هيچ‌ يك‌ از نقاط خارج‌ ايران‌ كنوني‌ نظر سياسي‌ نداريم‌ و علاقه‌اي‌ كه‌ به‌ اين‌نقاط ابراز مي‌كنيم‌ از لحاظ تاريخ‌ و تمدن‌ و زبان‌ و ادبيات‌ ماست‌. بنابراين‌ از اينكه‌ در خارج‌ايران‌ اوراق‌ و جرايدي‌ به‌ زبان‌ كردي‌ چاپ‌ و به‌ منظور مشوب‌ كردن‌ اذهان‌ ساده‌ كردها وتفرقه‌ انداختن‌ ميان‌ ايرانيان‌ وارد ايران‌ مي‌شود شديد ا اظهار تأسف‌ مي‌كنيم‌ و به‌ برادران‌كرد خود چه‌ در تهران‌ و چه‌ در كردستان‌ مي‌گوييم‌:بيدار باشيد

چون‌ مطلب‌ بسيار مهم‌ است‌ مقاله‌ مخصوصي‌ به‌ اين‌ موضوع‌ اختصاص‌ مي‌دهيم‌.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  |