تبليغاتX
فرمان آریا فرمان آریا border=0>
يكپارچگي فلات ايرانزمين را مي بينم.آنرا باور دارم
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

نگاهی متفاوت

 

سخنان رئيس جمهور پيرامون توطئه بودن شعار " دو بچه كافيست " واكنشهاي تند زيادي را برانگيخت . هر كس كه از مضمون سخنان رئيس جمهور آگاه گشت ناخودآگاه موضع سرزنش آميزي در برابر اين موضوع اتخاذ كرد . گويا شهروندان از افزايش جمعيت كشور استقبال نمي كنند . فارغ از اينكه سخنان رئيس جمهور با چه نيتي و چه برنامه يي بيان شده جستار افزايش جمعيت ايرانيان را مورد بررسي قرار مي دهيم .

همانطور كه گفته شد بيشترينه ي مردم از افزايش جمعيت حمايت نمي كنند . و براي تصميم خود شوندهاي بخردانه ي بسياري دارند كه بيشتر  آنها درست به نظر مي رسد .همه روزه شاهد آن هستيم كه در شهرهاي بزرگ چگونه سيل جماعات انساني مشكل آفرين مي شود و ازدحام جمعيت ،باعث ايجاد ترافيك در خيابانها ،كمبود آذوقه ، گراني ،  افزايش جرايم و به دنبال آن تل انبار شدن پرونده هاي اداري و قضايي ميگردد .

ولي آيا ايجاد همه  اين مشكلات به گردن مردم است؟ آيا اين مردم هستند كه بايد از وقوع جرايم جلوگيري كنند و يا بروكراسي را مهار نمايند؟ و يا اينكه نه؛ مديريت نادرست دولت و نهادهاي رسمي و دولتي سبب اين مشكلات است؟

به نظر مي رسد پاسخ دوم درست باشد و چشم پوشي از افزايش جمعيت تنها پاك كردن صورت مسئله مي باشد . به هر حال چه بخواهيم و چه نخواهيم با گذشت زمان جمعيت انسانها بيشتر خواهد شد و بخشهاي دولتي نيز با اين معضل روبرو خواهند گشت . در هر كشوري اين وظيفه و باياي دولت است مصاديق رفاه و امنيت عمومي را تامين نمايد .پس بهتر است به جاي كتمان كردن اصل مسئله راه حل مناسب را بيابيم.

 

بايستگي افزايش جمعيت در جهت مثبت:

بسيار باعث تاسف است نتوانيم در كشور خود جمعيت نژاد خود را افزايش دهيم و تازه اگر هم بخواهيم با مشكلات عديده ي اين چنيني روبرو شويم . اين در حاليست كه ايران با جغرافياي متنوع و گستره و منابع كاني پربار پتانسيل داشتن چند برابر جمعيت كنوني را نيز داراست . ولي اين افزايش جمعيت نيز نمي تواند بي برنامه و بدور از هرگونه پيش بيني و آينده نگري باشد . بدين چم ( معنا ) كه افزايش جمهيت بلي ولي نه براي همه .

اگر همين بحث را ادامه دهيم باين برآمد خواهيم رسيد كه در برخي كوست ها ( نواحي ) و در مورد برخي گروههاي جمعيتي نياز به كاهش جمعيت احساس مي شود .

اصولا بايستي اين انديشه ي به عادت ِ نادرست را از ذهن بيرون كنيم كه هر كسي حق زادولد و داشتن فرزند را داراست . دولت بايستي با ضابطه مند كردن مسئله ي زناشوي و در برخي موارد با عقيم ساختن جمعيت هاي نامطلوب كنترل رشد يا كاهش جمعيت كشور و همچنين توازن آنرا در دست بگيرد . با اين تفسير كه با مشخص كردن تيپ هاي نامطلوب و جلوگيري از ازدياد آنان و شناسايي ِ اشخاصي كه از ديد نژادي در وضع مطلوبي اند و تشويق و ترغيب آنان به داشتن فرزندان بيشتر در جهت پرورش نسل و نژادي نيرومند گام بردارد.

 

آنچه در زير خواهد آمد نوشتارهايي از سرور محمدرضا عاملي تهراتي ست كه در دهه 40 در روزنامه خاك و خون به چاپ رسيد . اين نوشتارها در يكديگر ادغام شده اند و در قالب يك نوشته در اين ايستگاه عرضه مي شود .

 

 

 

 

آميختگي جمعيت ها

 

" نژاد قوي هيچ مفهومي ندارد جز، نژاد پر جمعيت " - اسوالد اشپينگلر

 

بستر حياتي يك ملت بوسيله عنصر جمعيت خارجي بدو شكل ممكن است مورد تعرض قرار گيرد : نخست بوسيله ي گروههاي مهاجر و ديگري بوسيله ي افراد پراكنده . جمعيت خارجي در برخورد با جمعيت اصلي از دو نظر رويدادها و پديده هايي بوجود مي آورند.يكي از نظر برخورد فرهنگي و ديگري از نظر برخورد زيستي . از نظر برخورد فرهنگي عناصر جلو دهنده ي فرهنگ ِمربوط به هر يك از دونوع جمعيت در آغاز تاثيرات متقابلي برهم ميگذارند ولي بتدريج فرهنگ غني تر علايم چيرگي خود را نشان مي دهد و فرهنگ ضعيفتر را تحت شعاع قرار مي دهد. 

اينكه گروههاي مهاجر با فرهنگ و جمعيت قبلي خود تماس داشته باشد و يا قطع تماس كرده باشد تاثيرات بسياري در پيروزي يا عدم پيروزي او دارد.در صورتيكه جمعيت مهاجر با جمعيت مادر در تماس فعال باشد و بويژه آنكه جمعيت مادر بر اثر خلاقيت و آفرينندگي در حال افزايش باشد سهم بسياري در پيروزي جمعيت مهاجر خواهد داشت.

عوامل بسياري سبب مي شود كه جمعيت مهاجر ذر برخورد با جمعيت بومي حدود زيستي خود را حفظ نمايد :

نوع معتقدات نژادي ، اجتماعي و مذهبي در هريك از جمعيتها ممكن است سبب گردد كه جمعيت مهاجر از آميختگي دوري كند و يا با سرعت زياد آميختگي پيدا كند .

در آميختگي زيستي جمعيتي كه افزايش بيشتري داشته باشد غلبه خواهد كرد و صفات و مميزات نژادي خود را در جمعيت آميخته بيشتر نشان خواهد داد . مثلا اگر تنها مميزه ي نژادي ِ رنگ را در نظر بگيريم در هنگام برخورد دو جمعيت سياه و سپيد با يكديگر بشرط آنكه عوامل گوناگون  آميختگي ي اين دو نژاد را كند نساخته باشد جمعيت در طول زمان بسوي رنگي ميل ميكند كه تعداد افراد وابسته بان رنگ بيشتر باشد .

مثلا اگر در طول زمان سد خانوار سفيدپوست با پنج خانوار سياه پوست آميخته باشد اكثريت سفيدپوست و اگر نسبت برعكس بوده باشد اكثريت سياه پوست خواهد بود .

درباره آميختگي نژادها و اثرات آن بر حيات ملتها گاه گاه بحثهايي به ميان آمده است ولي نه در مسيري كه بتوان از لحاظ علمي بر آن ارج نهاد ،زيرا در اين بحثها غالبا يك طرف خواسته است از نژاد به معني فنوتيپ هاي مخصوصي دفاع كند و ديگري نيز خواسته است بگويد بر آثر آميختگي جمعيت ها فلان فنوتيپ بخصوص معدوم شده است .

در صورتيكه در يك بحث علمي از نظر سياست جمعيت چگونگي ِ غنوتيپ هاي مخصوص مطرح نيست . گر چه اگر علاقه ي خاصي در ميان باشد مي توان چنين بحثي را در زمينه ي علوم ديگر دنبال كرد .

چون ممكن است عده يي باصطلاحات مخصوص علم وراثت ( ژنتيك ) آشنا نباشند و در نتيجه به مفهوم فراز ياد شده ي بالا خوب آگاه نشده باشند بشرح بيشتر آن مي پردازيم : اگر حيواني را در نظر بگيريم و در اين حيوان صفت مخصوصي را  در چندين نسل متوالي مورد توجه قرار دهيم متوجه مي شويم هميشه و در تمام شرايط رنگ چشم اين حيوان بدون هيچگونه آميختگي نژادي يكسان نيست بلكه داراي چندين نمونه مي باشد .

هريك از اين نمونه ها را يك فنوتيپ مي گويند و مجموعه ي اين فنوتيپ ها را يك ژنوتيپ . يعني افراد متنوعي كه از يك ريشه سرچشمه گرفته اند و در حقيقت اين تنوع در وجود هريك از آنها نهفته است و در صورت امكان مي توانند آن صور متنوع را بروز دهند .اگر نژاد خالص را به معني يك فنوتيپ بگيريم و هر گونه تنوع آنرا دليل عدم خلوص بدانيم باين اعتبار در دنيا هيچ نژاد خالصي وجود ندارد . ولي در نهاد هر فردي حداقل يك ژنوتيپ نهفته است و چنانكه اين فرد همواره با افراد وابسته بآن ژنوتيپ آميزش زيستي داشته باشد ، بتدريج افراد نسلهاي بعد از آميختگي هاي ديگر پاك مي شوند و مظهر خالص همان ژنوتيپ ميگردند . پس اينكه يك جمعيت جلوه گاه كداميك از ژنوتيپ ها باشد بستگي بآن دارد كه در گذشته افراد ژنوتيپ هاي مختلف در طول زمان با چه نسبت به آميخته باشند .

خصوصيات ِ زيستي ِ جمعيت مربوط به هريك از نژادهاي انساني كه باشد امروز بصورت واقعي در جمعيت حاضر وجود دارد  و در تركيب موجود آن هيچ تغييري بوسيله بحث و گفتگو نمي توان پديد آورد . ولي اگر در نهاد جمعيتي صفات زيستي ِ نيرومندي وجود داشته باشد  _ نيرومندي از آن جهت كه داراي ديناميسم نمودار ساختن تجليات خود باشد _ اين نيرومندي را بصورت آفرينندگي و پرباري نشان مي دهد . از اين نظر گفته اسوالد اشپيلنگر را كه مي گويد نژاد قوي هيچ مفهومي جز نژاد پربار و پر جمعيت ندارد بياد مي آورد .

 

خواست توانايي برترين نشانه:

 

... در بحث آميختگي نژاد ها بدخواهان به دنبال اين نتيجه هستند كه بگويند چون در گذشته هجومهاي تاريخي باين سرزمين صورت گرفته پس ما ديگر آريايي نيستيم ، بنابراين هيچگونه مسيوليت ملي نبايد احساس كنيم و هريك چون حيوان درنده يي بايد به دنبال سودجويي هاي خود باشيم .

ما مي گوييم اولا تركيب نژادي يك جمعيت از نظر علمي مانند مخزني است كه خونهاي گوناگون بر آن ريخته شده باشد و سيماي جمعيت در هر جامعه بستگي به خوني دارد كه در گذشته و در طول زمان بيشتر برآن مخزن ريخته شده و اين تركيب را از لحاظ علمي مي توان پي جويي كرد و نسبتهاي آنرا شناخت.

ولي آنچه كه در مخزن موجوديت زيستي يك ملت است چه هست و مربوط به كدام يك از نژادها است و آن نژادها منشا چه آثاري بوده اند بحثي است جداگانه و ئر ديناميسم كنوني يك جمعيت چه هست و توانايي هاي آن چيست بحثي است ديگر. جمهيت در جلوه گاه تماميت يك ملت خود مهجون نويني است با نيرومندي هاي جديد و آنچه آينده ملتها را رقم خواهد زد همان نيرويي است كه در نهاد جمعيت موجود نهفته است .صرفنظر از آنكه شاخه هاي جمعيت موجود از كدام بن برخاسته اند . ...

... كوتاه سخن انكه ارزش هر جمعيت در آن حات شور زندگي و تقلايي است كه اكنون در وجود خود احساس مي كند . اگر نيكويي هاي گذشته را در خود دارد در همين خواست نيرومندي نهفته است و اگر نيكويي هاي ديگران را كرفته در همين خواست توانايي نهفته است و اگر به اعجاز آميختگي آنها توان نويني يافته است باز نشانه آن همين خواست توانايي است .

 

دكتر عاملي تهراني

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

                  آهنگ های خون

نوشته های شهید عاملی تهرانی بزرگمرد پان ایرانیست و همزاد سرور محسن پزشکور که به وسیله جلادان دژخیم به شهادت رسید

             

                                   انتقام

 

نیرزد آن خون که بدان دل بندیم و بخواهیم تا بماند آنجا که سخت ساخته تاریخ،بزرگی را بر ملت ما ایران.

نخواهیم که دلی باشد تا خون بگرداند بر آن کاسه ی چشم و گوشه ی مغز تا نبیند تیره روزی روشنی بخش جهان را.آرزوست ما را فروریزیم هر ان سست بنایی را که از الودگی پدید گشته و پاکی را به لخته خون فداکاران شناسیم.

فدا گشتن بر خون افتخار ما نیست درآئین ، فدا گشتن نفس تن آرمانخواه است.

روح را خواهیم تا به فراز آریم،بر جهان از ایرانبر موجهایی از خون ز انتقام خیزد.تلخ سازیم ان گامهایی که تلخ ساخت برجهان هر شیرینی را،آنکه تیره ساخت بر کانون شیرین سخنان روزگار با نیرنگ تجزیه با خونتلخ آنها. پاس نداریم آنها که پاس ندارند شراره ها فائین به چرا آلایند و از چرا آزادی سازند.

از آزادی حیوان برون جهد نام انسان گیرد،بلولد به گرد خ خود،ببافد تاری بر لاشه ی خود،که تباهیش با تباهی تار باشد و نماند برای آیندگان.چنین حیوان آزاد بر خون ها تازد بی ترس از اتنقام.

جهان یک راز بیشتر ندارد:هرآن ملت نخواست تیغی برای انتقام و نساخت سرخ هرآن زمان آنرا بی چون آماده گشته تا حیوان آزاد پرورد و نابود سازد خویش رایا نه انتقام،نه آزادگی بلکه آزاد حیوانات.

خون نیرزد هنگام انتقام که ان آبی ست بر نهال برومند آئین،تا همه کس داند که سوی آن دست نتوان برد.

نیرنگ جدائی،در تاریکی پربهایی خون ونه انتقام چیره گشت بر روشنی، اما آتش خاموش نگردد و فروزد،پس باش...باش...تا سپیده دمان هنگام انتقام.

 


 

                                            انسان

آن روز که در میان شما جای یکی خالی ست، آن منم،کس نشناختش .ناشناس آمد،ناشناس بزیست،ناشناس بمرد.

ای گردش چرخ تو فزون زآنچه اندوه دیدی بر او باریدی .کوره یی از رنج ساختی،گنجی درآن گداختی چه ساختی؟؟

آهسته از خاک برگرفت توشه ی خود ،یک عمر جوشید،خروشید،نه کس دید نه شنید زآنچه در میان میخروشید زخشم،ز رنج ز تباهی.... .رازی نیافت زآنچه رازی نتوان گفت،رازی نگفت ز آنچه رازی نتوان یافت.

نایافته رازی راز میگفت و این سرانجام به رنجش کشید،رنجش کشید و برد.

چه جهانی!!! نه دوست نه خویش ،نه آدمی،همه از رنج دستگاهند،همه رازگوی،رازهای مگوی.بی دوست زیست با رنج زندگی کرد.بی دوست با دوست می پنداشت و بی رنج بود ز ناتنهایی. تا گذشت زمان بسیار بر او یکایک تلخش آموخت تلخ.تا آخر بخواند:

هر در به جستجو شدیم،هر در زدیم آنرا که خواستیم نیافتیم.

از جمادی مرد و نامی شد.در این رنج که دید حق را عیان،کوره یی ساخت بگداختش ،سوختش چون آموخت در این سوز ساختن را آماده ی زندگی گشت(اندکی).

چه رازها بباید دانشت،چه سخت،گر نخواهیم حق، آسان توان زیست.نه زیٍ جمادی روی نتوان کرد."انسانم آرزوست"

 

 


 

ایران

 

          Atash.gif (21280 Byte)Atash.gif (21280 Byte)         Atash.gif (21280 Byte)Atash.gif (21280 Byte)            

 

 

خورشید خاموش خواهد شد آن زمان که ایران نباشد،به گردش آمده و نور پاشیده تا به گردش آید و نور پاشد بر جهان تاریک سرزمین مردان بی مانند ما ایران.

نه جهان خواهیم که ماند و و نه تواند که ماند بی نور در تاریکی اهریمنی.

جهان نازد به ما که به خود نازیم  از آنکه جهان به ما نازد.

ایران نامت سرفراز باد،بی پیروزی تو نه آن مرد است که نام ایرانی دارد.

 

آئین ما بی بهایی خون است،که بنیان هستی ناپایدار ماست،به پاس خون جاوید که به پا دارد ایران را تا آتش افروزد.

آئین ما ارزش به نیستی است و عشق به فنا،تا یک تن نپندارد که هم اوست تمام هستی ونیستی.و نیست بیشی از آن،تابداند که خواست ها ناچیز هوسها را و این بدان روست که در دنیایی از خواست های پیشین پدید آید و بماند از او آنچه جز هوسهایش باشد،برای آیندگان.پس نه آزاد است آنچه میخواهد و نه باو رسد آنچه می جوید.آئین او را به خود گیرد تا بمیرد و نیست شود ولی بجاست آرمان و آئین ما.آئین ما به خون نوشته شده است که نه از ماست.،بلکه بدان پاسبانیم،روشن یا تیره روزهایی را که هستیم.

 

آرمانخواه داند که فدای آئین گشتن تنها آرزوست.نه چون آن کسان که بر آن سود ببافند،سخنان پوچ که این آئین برتری ست یا بهتری ست.بلکه آنکس که دریابد جز آئین نتوان ساخت بیچون و چرا.

 

"چرا"، راه آسان کند. نتواند که  آرمان آفرید.

آرمان نه از مغز است با خون همراه است و بلکه خود خون است.

 

آرمان دگرگونی نیابد،بر کوران آئین خواب آلوده جایگزین آرمان شود.

"چرا" چون پا فراتر نهاد  از گلیم خویش آئین آلاید تا دیگر نرسد از آئین کس به آرمان این پستی با بزرگی چرا با هم شود و نمودی پست باشد از هرزگی فردپرستی به جای آرمانخواهی.

 

 

 


نام 

در تاریکی های تاریخ،آنزمان که کوهها ، دشتها و جنگلها و دریاها نامی نداشتند، آنگاه که نامها  به خون بود و انرا  به خون در جایها مینوشتند،یا بهتر در کار نوشتن بودندفدوده هایی از دور یا نزدیک یا از پش کوهها که امروز در دامان اروپا خوابیدهاند و یا از سرزمین هایی که امروز جدا قفقاز ما خوانده میشوند و بعضی آنجا را کهن سرزمین سپیدان دانسته اند به سوی جنوب روانه شدند و تیره جایی گزدند تا از کوههای قفقاز و سرزمین مادهای جنگاور و پارسهای فرهنگ خدای  تا کرانه های دریای هندسراسر ز دودمانها و خانواده های آریایی پوشیده گشت و چنین سرزمین که از سوی فرغانه نیز تیره هایی جداگشته از سر نژاد هندوایرانی ها  انبوهی کرده بودند ایران نام یافت  و پیوندی پاک از خون نخست آریاها با خاک پر ارج فلات  پدید آمد، به ریخت خانواده و دودمان و شاهی و سپس شاهنشاهی ایران که گاه شاهی ماد بود و گاه شاهنشاهی بی نظیر  در نظم هخامنشیان وگاه شاهنشاهی کم نظیر و در شکوه ساسانیان.

 

تاریخ جهان گواه ان است که نخست نامها را با خون مینوشتند بر جایها و چنین کردند نخست آریاها و چنین از پیوند آنان با خاک ، ایران پدید گشت... .

 

چونان نامی نوشته شد و میهن پدید امد استوار جایگاه فرهنگ پدید گشته استف آنگاه به فرهنگ و زبان چه بسیار نوین نامها پدید آیند که برجایها به یادگار آن خون و فرهنگ سالها بماند.

*******************************************************

آن تیره ی نخست آریا ها که بر خاک ایران زمین جای گرفتند تا این سرزمین ایران شد با خون خود فرهنگی  آفریدند که در اندیشه های تابناک خونی و جنگی بود.

 

خونی بود در چهره ی بی پایان قدرت ها و یکتا خواست ها ،جنین بیکران.بی آغاز بی انجام بزرگتر از هر بزرگ و  قویتر از هر قوی و زیباتر از هر زیبا و که چون بیچون است به هر اندیشیدنی یکتا خدای و معبود انها گشت.

 جنگی بود به رنگ هستی که نه آسایش است نه سکون بلکه همه دررفت،همه در آمد و چنین آن هستی واحد تیز نیست جز به چهره ی جنگی و ستیزی پیوسته و همیشه.

 

از سویی میدانستند که خونی که آدم ها از آنند پیوسته در جوشش است به خاست هستی و نیرومندی  و یکتا گشتن به هنر و هر آئین و هر قدرت ، و چون خون نمیمیرد ،هرچند آدمها امروز هستند و فردا نه، زیرا ادمهایی که امروز نیستند فردا خواهند بود،زین روی همه در آنها نمایش های جاوید بود چه به چهره جاویدی روان و چه به صورت امیدی همگان و سوشیانس


      مرد و گریه(زن آریایی)

مرد که در آیین تربیتی آریا ها ایدهآل است ،از میان انسانها کسی است که آراسته به عالیترین امتیازات نژاد خود. که در او ، هماهنگی اندام و خویها به است کمال .و هماهنگی او با زمان خود و ملت و نژاد خود به تمام.

زنان آریایی برترین زنان اند نه به سبب موزونی اندام و زیبایی اجزا بلکه به سبب ایده آلی که از آیین تربیتی نژاد خود آموخته اند،که: برترین نیروها در انسانهاست و باید انسانها را پرورش داد تا مردان ظهور کنند و آن مردان که پرورده ی شیرزنانند نه برابرند بلکه هر یک به هر خوی و خصلتی ممتاز است. و چون این امتیاز در نظامی هماهنگ به قله درآید آن "ابرمرد "است که در آئین تربیتی ی نژاد ما برترین ایده آل هاست.

خلقت چنان است که از زن و مرد یا به گفته دیگر از مادینه و نرینه هر نوین زنده یی پدید آید و قانون این است که تا نوین زنده ها نباشند ،نوین زندگانی ها نیست.

پس هر جا آئینی به فرهنگی برآید و فرهنگی به پرشکوه زندگی ،بی شک ابرمرد یا ابرمردانی بوده اند که آن را برآورده اند.و آن مردان یا ابرمرد نیز جز ترکیبی از همه چیز نرینه و مادینه یی .چونان که بسیارند مردانی که به قالب زیستی زن هستند و بسیارند نه مردانی که به قالب زیستی نر اند.

کوتاهتر ،مرد در اصطلاح آئین تربیتی ی ما مجموعه ی هماهنگی ازصفات و خصال است به هر جنسی که آفریده شده باشد و زنان نیز اگر خود بشناسند و نظم وجود خویش دریابند جامه ی مردی توانند پوشید به اصطلاح آئین.

چنین مرد که در آئین آمده است نمیگرید الا به حکم مهر که بنیاد ورجاوند خانواده هاست.چونانکه رستم به سوگ سهراب ویا به زوال عظمتی زیبا و پرستیدنی. کانجا" خندند بر آن دیده کینجا نشود گریان."

گرنه آنان که میگریند نه بر آئین مردان،نه مردند،حال خواهند به کالبد نرینه باشند یا مادینه.و تو خود مردانگی به هنگام گریستن توانی شناخت.


 

خاک و خون

نخست خاک بود و خاک خون گشت خون بر خاک نام گذاشت.نام ،خود"خاک و خون" بود و هم بر خاک و خون بود و هست.
آنانکه در نام پیوستگی و یکی بود ن خاک و خون را درنیابند،آن زمان بیدار شوند که خونهای بر خاک ریخته بازی نغز روزگار گردد.و آموزگار آئین پاس خاک و خونشان گردد.تو ای خاک ای نیاخاک که سازنده و ساخته خونهای مایی،ای مادر و ای مای در ما: این خون که به نشان زندگی از تو داریم در راه پاسداری تو،خود رمز جاوید فدا گشتن یکی است.برای همه و آن همه که خونها را دارند، چون بر خاک ریزند آن کوشش ورجاوند و نام آفرین و نام آور است که رمز خدایی همه برای یکی را بیان میدارد.
. چنین خاک ,خون را پدید آورد و خون نام را و نام آدم بهی و آزاده را که خون به راه خاک فنا
ساخت.و این آئین را که چون همه به کار بسته اند نام با فرهنگ یکی گشته است.نشان یکی است.به جای همه و همه چون نشان یکتای خاک و خون برای یکی.

 



                    

فرمانده و قهرمان

 

دو دوست، فرمانده و سرباز، تاريك شب، با هم به گفتگو:

-        جان من به فرمان تو، اما به شرط.

-   خواهي كه چون بگذري، سربازان تورا بدوش؟ گام ها سنگين؟ آهنگ پر شكوه؟ آرامگاه تو معبد آنان؟

-   نه. من با شكوهترين آهنگ ها را در مي گذرم، به راه خون خود و به آهنگ خون خود. هيچكس نخواهد توانست آهنگي برتر از آن آفريند.

-        چه خواهي؟ خواهي كه كودكانت سرافراز باشند؟ همسرت آسوده؟

-   نه. اين در آيين است، خواست من بايسته نيست. كيست كه دودمان خونين جامگان را پاس ندارد؟

-   پس تو آرزو داري كه هر بهاران، گل هاي زيبا بر مزارت گذارند و سربازان بر آن سرود جانبازي سر دهند؟

-   هر كس به خاك خفته كه بخون غلتيده، گلباران است. خود گل ها زخاكند. خون سياوش را فراموش كرده اي؟

-        دانستم. مي خواهي كه نامت بجاي ماند و داستانت بر زبان ها؟

-   نامم تا خون بجاست، خود بجاست و داستانم بر زبان هاست. آنسان كه بود، هر سرباز داستان زنده ايست از گاه باستان.

-        پس چيست آرزوي تو؟

-        مي خواهم كه مرا چون قهرمانان به كشتن دهي.

فرمانده انديشيد؟

- آيا من روح زمان خود را مي دانم؟

 

 


 

 

 

                     يادي از درياي مازندران

دريا … دريا …

 

دريا… خروشان باش، پر آهنگ، جوشان،‌ چون سيماب كه جوشد تا آلودگي هاي سبك تر ز خود را، چون هوا ز خود راند.

دريا ! آرام مباش، دريا آرامي تو غم انگيز و غم افزاست، بخروش تا خروشيدن درون آشفته خود را در نيابم، غوغاي دل من و غرش امواج تو چون دو اسب سركشند كه گاه اين، گاه آن، پهلو به پهلو، با لب هاي كف آلود و چشم هاي خونين راه مي پويند، به تك و تاز.

دريا ! تو نقاب اهريمناني، دريا، بخروش، سفيد باش، بدرخش، كوه بساز، افق را تيره كن،‌راه را بر چشمان پر آرزوي من فرو بند، مرا بر خود بترسان، از غم، اندوه و رنجم نجات بخش.

دريا ! بخروش… بخروش… بگذار آن قطره قطره ناچيزها كه به درون تو جمعند باهم، به نظم، به آهنگ بروند، باز آيند، بخروشند، بسازند خود را ! بستيزند به ناخود، به هر صخره، به هر كرانه، به هر زورق بي چيز ماهيگيران، به هر كشتي، به هر قوي، به هر عكسي، ز پرتوها و آن نور افشان ها.دريا ! تو چرا دشمنان ما را پنهان مي كني؟ تو چرا مرز ديواني؟ تو با موج خروشانت با ما چه مي گويي؟

اين خشمگين پيام كه سوي ما آري شود آيا كه از ما نيز به دشمن، به ديوها، به آنسويي ها، به انيران ها كه ايراني ها را به كين، به نامردي، به جبر، به بددلي به زنجير كرده اند باز رساني و بازگويي؟

دريا … دريا … فرياد كن،ژرف، پر عمق دره ها بساز، از دل آنها كوه ها پايه ريز سر به فلك، به ماه، به خورشيد در پس آن باز ژرف دره اي تند، پس از آن، توفنده، پرخروش، سيماب گون، گداخته آهن ها به او طغيان كرده باشند، ز موج برآور و همچنان حلقه حلقه، هر بار ز بار پيشين، پيش به آن سوي رو كن،‌آهنگين چونانكه به جمله اختران، جمله ديوان، همه با هم،‌همنوا سنج ها فرو كوبند و طبل ها و دهل ها، هر دهل پهنه افقي كه به چشم بالداران تيز چشم مي رسد.

اينچنين اي دريا … دريا ! روي سوي دشمنان ما كن با خشم خود،

نعره خود، غوغا انداز، لرزه افكن با هراي خود اين پيام خود بدانان رسان:

 

روز انتقام نزديك است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرمان آریا(میهن پرستان آذری)  |